چاهی برای گریستن

نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین

 

همهﭼﯿﺰ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺣتی ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ . ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺨﺘﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﺪﯾﺪ، ﺟﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ . ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺩﻭﺭﯼ . ﺍﻣﺎ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ . ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻥ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺷﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ . ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺻﻼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻋﻈﯿﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ . ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﮐﻨﯽ . ﻏﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺧﻼﺻﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺗﻮ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﻟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﻨﻢ . ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ. ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ . ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:5 AM توسط سقوط آزاد | |

 بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم 

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم 
بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم  

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم 
و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم  


گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا
که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم 
بیا بساط قرار و گل و محبت را
دوباره دست به هم داده، روبراه کنیم

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم
نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم 
برای سرخوشی لحظه هات هم که شده
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:22 AM توسط سقوط آزاد | |

 

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖﻫﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ، ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺑﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭼﺎﯼ ﺑﺮﯾﺰﯼ .ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖﻫﺎ، ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ، ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺳﻼﻡ، ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢ؟ ! ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖﻫﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ، ﺷﺐ ﺑﺮﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ . ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖﻫﺎ، ﺁﺩﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼِ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ! 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:45 AM توسط سقوط آزاد | |

 

آدمها میتوانند آدمها رو دوست بدارند

به این شرط که آن آدمها

بعد از دوست داشته شدن آدم بمانند ....آدم

 

نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 0:28 AM توسط سقوط آزاد | |

ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﯾﻪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﻫست ، ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺸﻨوه ،

ﻧﺎﺧﻮﺩﺍﮔﺎﻩ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺳﻤﺖ…

ﯾﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﻭﻕ ،

ﯾﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺣﺴﺮﺕ ،

و یا از روی نفرت ...!

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 12:53 PM توسط سقوط آزاد | |

تپش قلب شدید دارم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 0:36 AM توسط سقوط آزاد | |

God I'm tired of this life

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:5 PM توسط سقوط آزاد | |

هیچ اتّفاقی قرار نیست بیـفتد.

امّا آدمی اســت دیگر...

همیشه منتـــظر می‌مـاند...

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 15:2 PM توسط سقوط آزاد | |

من از این منـی که هر لحظه دلتنگ توست

متنفـــــــــرم !

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 16:27 PM توسط سقوط آزاد | |

قانعم!

او قسمت من نبود...

مال مردم بود.

قربان دلم که مال مردم خور نیست...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 21:40 PM توسط سقوط آزاد | |

یه روز خوب میاد

ولی من شب قبلش مردم ...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 15:53 PM توسط سقوط آزاد | |

یه چیزهایی هست

که نمی شود به دیگران فهماند

نمی شود گفت

آدم را مسخره می کنند...

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 15:25 PM توسط سقوط آزاد | |

 

دلم روشن هست که می آید و کمرنگ میشود اندوه کشنده روزهایی که گذشت..

سال ۱۳۹۳ پیشاپیش مبارک...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:4 PM توسط سقوط آزاد | |

باور کردنش سخته اما یه سال دیگه هم گذشت.اما باور کن من هنوز هم از نوروز خوشم نمیاد! چیه این مسخره بازی.ما صبح میریم خونه اونا ، عصر باز اونا میان خونه ما !!! تازه یه چیز دیگه چرا بابا نوئل اونا هدیه میده عمو نوروز ما گدایی میکنه! اصلا چرا وقت عیدی گرفتن ما جز آدم بزرگا حساب میشیم وقت کارای دیگه بچه ایم هنوز عقل نداریم! اصلا چرا من تا این وقت صبح بیدارم چرت و پرت میگم! چرا ؟! نه واقعا چرا؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 5:5 AM توسط سقوط آزاد | |

در دست های چه کسی

اسراف می شوی تو

اکنون که من

به ذره ذره ات محتاجم؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ساعت 12:23 PM توسط سقوط آزاد | |

عید!!!؟
کدوم عید!!؟
هاا کدوم عید!!؟
عید اونروزیه که پدرم وقتی از سرکار برمیگرده خونه بخنده
عید وقتیه که مادرم دیگه مریض نباشه و قرص اعصاب نخوره
عید اون روزیه که وقتی میرم پارک یه نفسی آزاد کنم موقع برگشتن جیبام پر نباشه از لواشک و چسب زخم و بعدم همشو بریزم تو سطل آشغال!
کدووم عید ؟
عید وقتیه که تو خیابون دست هیچ دختر بچه ای گل نبینم!
عید وقتیه که وقتی دختری تو خیابون ماشین پلیس میبینه احساس امنیت کنه نه ترس!
عیدروزیه که از ته دل بخندم...
عید روزیه که تو خیابون مردم و شاد ببینم.
عید روزیه که پدرم یه روز تا لنگ ظهر با خیال راحت بگیره بخوابه!
عید روزیه که راننده تاکسیا واسه دوتا مسافر با هم دعواشون نشه
عید روزیه که وقتی تو خیابون یه تصادف میبینم گوشیمو درنیارم شروع کنم به فیلم گرفتن!
آره عید ارزونیه هر چی مرفه بی درده..پیشاپیش نوروزتان به درک...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 2:2 AM توسط سقوط آزاد | |

گاهي خوابت را مي‌بينم

بی‌ صدا

بی‌ تصوير

مثلِ ماهی در آب‌های تاريک

که لب می‌زند و

معلوم نيست

حباب‌ها کلمه‌اند

يا بوسه‌هايی از دلتنگي..

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 11:50 AM توسط سقوط آزاد | |

اگر این روزها ......
هرکس که می آید برایم تفاوتی ندارد.....!!!
یا هر کس که میرود دیگر حوصله ی اصرار به ماندنش ندارم.....
اگر این روزها به هیچ جکی نمی خندم......!
یا دیگر به جای خنداندن دیگران در کنجی سکوت میکنم.....
و....
می نشینم ....
اگر از تمام حرف هایی که بداهه باشد فراریم.....
یا حرف های منطقی را هم دیگر فقط یکبار میزنم....
و .....
بس.....!
اگر تمام خنده هایم را یک جا جمع میکنم....
تا فقط یکبار بر لبانم آورم.....!!؟
یا عمر لبخندهایم بر لبانم ثانیه ای بیشتر نیست....
من بی احساس نیستم .......
من در دسته ی تو ام !
تویی که همانند من روزی همه چیزت را گذاشتی ......
اما دیدی آنچه که نباید می دیدی ........!!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 22:4 PM توسط سقوط آزاد | |

از مرگ نمی ترسم.من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا ” تو ” را پیدا نکنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:49 AM توسط سقوط آزاد | |

از یه جایی به بعد بعضی از ماها

دیگه دوست نـــداریـــــم هیچکس رُو به خلوتِ خــودمون راه بــدیـــم،

حـــتی اگه تنـــهایی کلافه مـــون کـــرده باشه!

از یه جایـــی به بعد،

وقتی کسی بهـــمون می گه دوســتت دارم،

لبـــــخند می زنیـــم و ازش فاصـــله می گـــیریم…!

از یه جایی به بعـــد ، فقـــط یه حس داریـــم،

حسِ بـــی تـــفاوتــــی

نه از دوست داشــــتن ها خـــوشحال می شیــــم

و نه از دوســــت نــــداشتن ها ناراحـــت…!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:49 PM توسط سقوط آزاد | |

آرام بگیر ای دل لعنتی…

تنگ نشو برایش …

مگر نشنیدی جمله ی آخرش را !

" چیزی بینمان نبوده "

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:49 PM توسط سقوط آزاد | |

من زخم های بی نظیری به تن دارم

امّا تو مهربان ترینشان بودی

عمیق تریِشان

عزیز ترینشان

قبل و بعد از تو آدم ها…تنها خراشی بودند بر من که هیچ کدامِشان به پایِ تو نرِسیدند

عشق من…خنجرت کولاک کرد...

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 15:0 PM توسط سقوط آزاد | |

عشق حادثه ای است ....
که فقط یک بار برای هر کس اتفاق می افتد...
و....
بعدش هرچه هست...
میل نافرجام به تکرار روزهای خوب اولین عشق است .....!!!
و.....
فرار از درد رفتن های بی جواب...!!!!
به همین سادگی ....
راز رفتنت را ....
و.....
اینکه چرا دوستم نداشتی را کشف کردم...
من درگیرِ اولین حادثه بودم.......
و......
تو در گیرودارِ تکرار...!!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 1:12 AM توسط سقوط آزاد | |

دلم می خواهد از دید بعضی آدمها پنهان بمانم
آدمهایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند
و با ژست صمیمیت داشته هایت را می شمارند….
احساساتت را خط کشی می کنند
اشتباهاتت را سرزنش می کنند
به چیز هایی که خود ندارند حسادت می کنند
دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت
و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنندو هر کاری که لازم باشد می کنند
تا تو را کوچک و بی رنگ و کدر نشان دهند
این آدمها ” آینه ” نیستند، ” خورده شیشه اند......

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 2:41 AM توسط سقوط آزاد | |

 

بیا ﺗﻤﺎﻣﺶ ﮐﻨﯿﻢ ....
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ....
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺳﺪ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ....
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ....
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ ...
ﺍﻣﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﮐﻦ .....
ﺑﺨﻨﺪ ... ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﻘﺼﺮ ﻧﺒﻮﺩﯼ ...
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ... ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ...
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟؟؟؟؟؟؟؟
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﯾﮏ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ....
ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺮﺳﯿﻢ ...!!!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:52 PM توسط سقوط آزاد | |

مهسان عزیزم کامنت شمارو خوندم. از اینکه منو قابل دوستی و درد دل کردی و مشکلت رو درمیون گذاشتی ممنونم هرچند یه آدمی که خودش مشکلات فراوان داره شاید نتونه مشاور خوبی باشه اما اگر کمکی از دستم بربیاد خوشحال میشم .در رابطه با مشکلت چهار رقم آخر تلفن همرات رو بعنوان رمز بده تا من در ادمه پاسخگوی شما باشم.


* عزیزم در اولین فرصت توی همین پست جوابت رو مینویسم .



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:26 PM توسط سقوط آزاد | |

ندیده ای؟

همان انگشت که ماه را نشان می داد،

ماشه را کشید..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 2:9 AM توسط سقوط آزاد | |

 

آدم تا یک جایی برایش مهم است، می‌جنگد... اعتراض می‌کند... خشمگین می‌شود...آزار می‌بیند... از یک جایی به بعد، دیگر می‌افتد به بی‌تفاتی... به خاموشی... به بی‌حسی.. راحت و در سکوت می‌گذرد...

 

 

نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:0 PM توسط سقوط آزاد | |

برای هر کس که رفتنی است

فقط باید کنار ایستاد..

و راه را باز کرد

به همین سادگی.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:56 PM توسط سقوط آزاد | |

اين روزها کسي به خودش زحمت نمي دهد که يک نفر را کشف کند زيباييهايش را بيرون بکشد تلخي هايش را صبر کند...آدمهاي امروز دوستي هاي کنسروي مي خواهند یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد يک نفر شيرين و مهربان از تويش بپرد بيرون و هي لبخند بزندو بگويد حق با توست...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:0 AM توسط سقوط آزاد | |

Design By : Night Melody