|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
شب جمعه است، تنها بودم و دلم گرفته بود گفتم باید بروم و گشتی در خیابان های شلوغ شهر بزنم. بی هدف به سمت بلوار شلوغی رفتم ، گوشی ام را با همان اندک شارژی که داشت درآوردم تا کد بلوتوث را با سیستم ماشین هماهنگ کنم، خیلی دلم میخواست آهنگ "تو ای بال و پر من ، رفیق سفر من " از ابی را با صدای بلند گوش بدهم به نظرم خیلی میچسبید اما وصل نشد، گفتم اشکالی ندارد با همین گوش میدهم، برداشتمش دوباره نگاه کردم فقط ده درصد شارژ کاذب داشت تا آهنگ را پخش کردم آن هم هنوز نخوانده بود خاموش شد، در همین گیر و دار صدای جوانکی را میشنوم که از ماشین کناری داد میزند چقدر رانندگی به تو می آید دوستی نمیخواهی ؟ حوصله اش را ندارم و بدون اینکه حتی نگاهش کنم به مسیرم ادامه میدهم و با خودم غرغرکنان میگویم تو از همان اول بی ذوق بودی باید الان با عشوه ده تا جوابش را میدادی آنوقت دیگر نه دلت میگرفت و نه حوصله ات سر میرفت ، کمی از دیگران یاد بگیر و با پوزخندی به غرغرهایم میخندم ... خلاصه با وجود اینکه دوست داشتم ساعتها خیابان ها و آدمها را تماشا کنم اما گوشی خاموش و ضد حال نبودن آهنگ و از آن طرف فشار مثانه لعنتی و قفل شدن ترافیک شدید همه دست به دست هم دادند که با همان دل گرفته به خانه بازگردم...
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 10:59 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||