|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
عکسی از منظره ای را نشانش دادم و گفتم : هر وقت کلاسم تمام میشد می آمدم اینجا کنار رودخانه، اینجا را دوست دارم خیلی قشنگ است بخصوص آن بید مجنون که سرش توی آب است. گفت هر وقت باران گرفت به آنجا برو ...گذشت و روزی باران گرفت و من به خودم آمدم و دیدم زیر همان درخت بید مجنون کنار رودخانه زیر باران تنها ایستاده ام ...
[ دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 8:42 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||