|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
از دست های من [ چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ ] [ 2:12 AM ] [ سقوط آزاد ]
وقتي داشتم فرم ثبت نام رو پر ميكردم رسيدم به اين قسمت و هنگ كردم... نوع سهميه را مشخص كنيد : 1- رزمنده 2- جهادگر رزمنده 3- بسيجي فعال 4- آزاده يا همسر و فرزند 5- همسر يا فرزند جانباز 25% تا 49% 6- جانباز 25% به بالا 7- شاهد اگر جزء هيچكدام نيستي پول را كه ما خورديم شما هم دفترچه را به نزديكترين سبزي فروشي تحويل بده و سپس از جلو چشمام خفه شو...
[ یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ ] [ 4:49 PM ] [ سقوط آزاد ]
ازوقتي پدربزرگمان به رحمت ايزدي رفته است مادر بزرگمان(مادرپدر) كه حدورد هشتاد و اندي سال دارد گهگاهي پيش ما مي آيد و دو شبي هست كه منزل ما میهمان است و حالا حالا تشریف دارد ..اين مادربزرگمان يك سري خلق و خوهاي خاصي دارد كه كنار آمدن با او مردي چون رستم ميخواهد و دل شير...خلاصه ازآنجا كه بنده عادت دارم با مهمان ظاهروباطن رفتاركنم و هرچه هست و نيست براي پذيرايي بياورم هرچند طرف با من اينطوررفتارنكرده باشد،امشب موقع خوردن چاي ازشكلات دراژه ( کاکائوی گرد که داخلش مغزدار است ) كه براي خودم خريده بودم كه مثلا وقت درس خوندن بخورم تا خواب هفت پادشاه را نبينم آوردم كه با چاي بخورد..چشمتان روز بد نبيند تا ظرفش را جلويش گذاشتم يك نگاه معنا داري كرد (ازآن نگاه هايي كه آدم ميترسد) و با لحن خاصي گفت: "پشكل آوردي"!!! من هم چنان جا خوردم كه فورآ گفتم نه اينها شكلات است كمي بخوریدخوشمزه ست و ايشان هم با همان چشمان غضب آلود گفت" نميخوام اينا چيه" !!!خلاصه هی تعارف شاه عبدالعظيمي ميكردم وازمن اصرار وازاو انكار تا آخربا اكراه يكي خورد..حالا مگر ديگر دست بردار بود تا آخرش خورد و يك دانه را هم براي من نگذاشت نامرد يك تعارف هم نكرد...
[ شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ ] [ 12:54 AM ] [ سقوط آزاد ]
چه ميشد اگه آدمها چهار دست داشتند!!! اينطوري هم ميشد توقع هايي كه ديگران دارند وبا دو دست نميشود انجام داد را برآورده كرد و هم ميشد با دو دست قلنجي كه چند روزاست اذيتت ميكند بشكني...ياد چهاردست توي كارتون بچگي هايم افتادم...دستم بشکند از زانوكه هيچوقت نمك ندارد...
[ چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۹ ] [ 9:56 AM ] [ سقوط آزاد ]
امروز با يكي ازدوستاي دوران دبيرستانم رفتيم بيرون ،ناهارهم بيرون خورديم..خيلي حرفها براي گفتن داشت به حدي كه تا عصر طول كشيد اين گفتمان..به نوعي من شدم سنگ صبور همه!!! به من ميگه روانشناس!!! اما منم حس دارم منم از ناراحتي و مشكلات آدمها ناراحت ميشم.. حالا بفرمایید من دردهام رو به كي بايد بگم!!!..جدی چقدر خوبه كه اين وبلاگ رو دارم كه گاهي توش چرت و پرت بنویسم و روحیم عوض میشه،چقدر خوبه که اینجا دوستای خوبی دارم..خسته شدم از اينهمه تظاهر. بابا يكي بفهمه من چي ميگم...
[ دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 6:16 PM ] [ سقوط آزاد ]
چقدر خوب است كه حتي يك چيزي * شايد الكي آنقدر ذهنم را مشغول كند كه به چيزهاي غمناك فكر نكنم ! * يك چيزي: يك هدف دراز مدتي!
[ یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:38 PM ] [ سقوط آزاد ]
باز هم یک بن بست دیگر انگار تمام کوچه های این شهر را بن بست ساخته اند...
[ سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹ ] [ 9:22 AM ] [ سقوط آزاد ]
اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد.ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود !!! پی نوشت:چند روزی نیستم برگشتم محبتتون رو جبران خواهم کرد برنگشتم هم حلال کنید ممنون ...
[ یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:15 PM ] [ سقوط آزاد ]
بگذار تا شيطنت عشق ,چشمان تو را بر عريانهاي خويش بگشايد. هر چند حاصلي جز رنج وپريشاني نداشته باشد,اما كوري را هر گز به خاطر ارامشش تحمل مكن …
[ شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ ] [ 4:33 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||