چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

راحت نوشتیم بابا نان داد
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان
همه جوانیش را داد !!!

[ شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ] [ 2:30 PM ] [ سقوط آزاد ]

آدمایی که ساکت سوار تاکسی میشن و تا مقصد از پنجره بیرون رو نگاه میکنن
آخرشم، بدون هیچ حرفی، کرایه رو میدن و میرن
آدمای خسته‌ و دلتنگ هستن
سر به سرشون نذارین.

[ پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰ ] [ 9:4 PM ] [ سقوط آزاد ]

آرامم!
گله ای نیست...انتظاری نیست
اشکی نیست...بهانه ای نیست

این روزها تنها آرامم...
آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام!

[ سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ ] [ 3:43 PM ] [ سقوط آزاد ]

امروز بعد مدتها رفتم بيرون اونم براي خريد كتاب...!!! و به سلامتي راه رو گم كرده بودم و اصلا نميدونستم آدرسها رو اينكه كه كدوم خيابون به كجا ختم ميشه.!!!جالب بود داشتم با خودم فكر ميكردم كه خوبه من فقط سه روز در هفته رو اينجا نيستم وگرنه كلا راه خونمون رو هم فراموش ميكردم..

[ شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ ] [ 11:53 PM ] [ سقوط آزاد ]

دیروز شش صبح كه از اينجا رفتم و وقتی که دیگه رسیدم اونجا و جلوی در دانشگاه با چندتا از دانشجوهای دیگه از اتوبوس پیاده شدیم دیدم اینقدر سرده که تا مغز استخونت یخ میزد رفتیم از پل عابر بریم اما دیدیم تمامش یخ زده بود دوباره همگی رفتیم از زیر گذر ماشینا بریم اونم یه عالمه آب جمع شده بود انگارسیل اومده بود..!!! از این دوتا یکی روبايد انتخاب ميكرديم چون كلاسمون رو هم يك ساعتي دير رسيده بوديم چون ماشين نبود...پس از بد و بدتر به ناچار بد رو انتخاب کردیم که پل عابر بود..!!به هزار بسم الله بسم الله یکی یکی پله رو بالا رفتیم و اروم آروم گذشتیم حالا بماند که چند باری نزدیک بود بچه ها بخورن زمین كه اگه ميخوردن زمين با اون يخ زدگي پل ديگه كارشون تموم بود.خلاصه تا گذشتیم و اومدیم این طرفه جاده اون قسمتی که از جلوی در دانشگاه هست تا جلوی ساختمون مهندسی حدود پنج دقیقه ای راه هست ،اونجا بسکه سرد بود دقیقا به چشمم یک ساعت راه اومد...یك سوزی داشت که از چشمات آب میومد و حس ميكردي استخونات داره ترك ميخوره به خصوص وقتي كه فقط با يه تيشرت و يه به ظاهر پالتو رفته باشي..!!! اونجا بود كه گفتم خدايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چه غلطي كردم اومدم اين خراب شده...!!!!!!!!!!

[ سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 9:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام....
خسته اش کرده ام!!!.....
خودش هم نمی داند با من چه کند...

 

[ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 8:29 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

کاش گاهی مرد بودم
می شد تنهاییم را....به خیابان بیاورم
سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم
کاش گاهی مرد بودم
می شد شادی ام را....به کوچه ها بریزم....با صدای بلند بخندم... ...
و هیچ ماشینی.....برای سوار کردنم....ترمز نکند...!

 

[ پنجشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 12:38 AM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب