|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
دیروز شش صبح كه از اينجا رفتم و وقتی که دیگه رسیدم اونجا و جلوی در دانشگاه با چندتا از دانشجوهای دیگه از اتوبوس پیاده شدیم دیدم اینقدر سرده که تا مغز استخونت یخ میزد رفتیم از پل عابر بریم اما دیدیم تمامش یخ زده بود دوباره همگی رفتیم از زیر گذر ماشینا بریم اونم یه عالمه آب جمع شده بود انگارسیل اومده بود..!!! از این دوتا یکی روبايد انتخاب ميكرديم چون كلاسمون رو هم يك ساعتي دير رسيده بوديم چون ماشين نبود...پس از بد و بدتر به ناچار بد رو انتخاب کردیم که پل عابر بود..!!به هزار بسم الله بسم الله یکی یکی پله رو بالا رفتیم و اروم آروم گذشتیم حالا بماند که چند باری نزدیک بود بچه ها بخورن زمین كه اگه ميخوردن زمين با اون يخ زدگي پل ديگه كارشون تموم بود.خلاصه تا گذشتیم و اومدیم این طرفه جاده اون قسمتی که از جلوی در دانشگاه هست تا جلوی ساختمون مهندسی حدود پنج دقیقه ای راه هست ،اونجا بسکه سرد بود دقیقا به چشمم یک ساعت راه اومد...یك سوزی داشت که از چشمات آب میومد و حس ميكردي استخونات داره ترك ميخوره به خصوص وقتي كه فقط با يه تيشرت و يه به ظاهر پالتو رفته باشي..!!! اونجا بود كه گفتم خدايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چه غلطي كردم اومدم اين خراب شده...!!!!!!!!!!
[ سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 9:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||