|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
برای آدمهای امروز درک و دَرَک یک معنی میدهد.
[ چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ ] [ 4:20 AM ] [ سقوط آزاد ]
چه اشتباه بـزرگیست ، تلــخ کــردن زندگیمان
[ سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 6:14 PM ] [ سقوط آزاد ]
تــنـهــایــی ! کلمه جالبی است کلمه ای که سال هاست با من دوست است
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ ] [ 4:52 PM ] [ سقوط آزاد ]
پنـــــاه می بــــرم به "رویـــــا " از "شـــر حقیـــقـت و درد آن.." [ یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ ] [ 3:40 AM ] [ سقوط آزاد ]
چیز غریبی اون ته ته دلم می پلکه . چیزی که می دونم باید ندیده بگیرمش . باید فراموشش کنم . باید از درونم بیرونش کنم . باعث می شه چشمام رنگ دیگه ای ببینه . گوشهام هر صدایی را نشنوه و حتی بعضی از صداهایی را بشنوه که منبع خاصی نداره . نمی دونم دقیقا چیه . اما سبزه . تازه است . مثه حس نیازه . مثه یه جوونه کوچیک و نازک و کم خون که داره به زور از لابه لای شیارهای کهنه و ترک خورده ذهنم رشد می کنه . چیزی که خیلی خیلی قشنگه اما می دونم هوا و نور کافی نداره تا رشد کنه و می دونم خیلی قبل از این که لبخندش به گل بشینه از بین می ره . نمی دونم از کجا در اومده . چرا اومده . فقط می دونم از بین می ره . مشتاقش نیستم . مثه مادری که بچه ناخواسته داره ! اما اون هر روز بهم می خنده . نگاهش نمی کنم اما برای نگاهم آسمونها رو رنگ مهتابی می زنه . کوچیکه اما حمایتش نمی کنم . هر چند می دونم از منه با منه و از بین می ره . شاید اگه برای این جوونه کوچیک آب و نور داشتم نگهش می داشتم اما حالا ...
[ شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ ] [ 8:8 PM ] [ سقوط آزاد ]
کاش می دانستم
[ شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ ] [ 12:37 AM ] [ سقوط آزاد ]
دمکراسی این نیست [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ ] [ 5:20 PM ] [ سقوط آزاد ]
نشسته ایم با دلم نقطه بازی میکنیم خودم و دلم را میگویم زبان نفهم نمی فهمد قواعد بازی را.. تمام خانه ها را با اسم " تو " پرمیکند.....
[ سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 1:50 PM ] [ سقوط آزاد ]
یا علی گفتیم وقسط آغازشد...
[ شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 12:54 PM ] [ سقوط آزاد ]
گـــاهی بـاید به دور خـود یک دیــوار تنهــــایی کشید
[ سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ ] [ 8:1 PM ] [ سقوط آزاد ]
وقتی توی عروسی پسر خاله اسپيكر اتصالي ميكنه و به مدت يك ساعت قطع ميشه و بنده جو گير ميشم و جلوی حدود دویست نفر آدم توی تالار بدون امکانات، محکم روی میز ضرب ميزنم و خانوما هم كه ماشالا منتظر يه صداي ديمبلو ديمبو كه همه بریزن وسط و قر بدن نتیجه این میشه که دستام هردوتا کبود شدن و درد میکنند...تو کار خودم موندم نه به ديشب كه اينقدر جسارت داشتم و اصلا خجالت حاليم نبود نه به ارائه اي كه قرار هست تا دو هفته دیگه جلوي بيست،سی نفر از همكلاسيام داشته باشم و از الان از خجالت دارم آب میشم..احتمالا دیشب با وجود هوای برفی ماه کامله کامل بوده..!! "طالع بینی متولد تیر".
[ شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ ] [ 11:56 PM ] [ سقوط آزاد ]
ﻣﺸﻜﻞ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻳﻚ " ﺁﺩﻡ " ﺑﻪ " ﺁﺩﻡ " ﺩﻳﮕﺮﻱ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻳﻢ [ پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 6:12 PM ] [ سقوط آزاد ]
چقدر دلم می خواهد
[ چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 1:13 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||