|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
چیز غریبی اون ته ته دلم می پلکه . چیزی که می دونم باید ندیده بگیرمش . باید فراموشش کنم . باید از درونم بیرونش کنم . باعث می شه چشمام رنگ دیگه ای ببینه . گوشهام هر صدایی را نشنوه و حتی بعضی از صداهایی را بشنوه که منبع خاصی نداره . نمی دونم دقیقا چیه . اما سبزه . تازه است . مثه حس نیازه . مثه یه جوونه کوچیک و نازک و کم خون که داره به زور از لابه لای شیارهای کهنه و ترک خورده ذهنم رشد می کنه . چیزی که خیلی خیلی قشنگه اما می دونم هوا و نور کافی نداره تا رشد کنه و می دونم خیلی قبل از این که لبخندش به گل بشینه از بین می ره . نمی دونم از کجا در اومده . چرا اومده . فقط می دونم از بین می ره . مشتاقش نیستم . مثه مادری که بچه ناخواسته داره ! اما اون هر روز بهم می خنده . نگاهش نمی کنم اما برای نگاهم آسمونها رو رنگ مهتابی می زنه . کوچیکه اما حمایتش نمی کنم . هر چند می دونم از منه با منه و از بین می ره . شاید اگه برای این جوونه کوچیک آب و نور داشتم نگهش می داشتم اما حالا ...
[ شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ ] [ 8:8 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||