|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
کلا من با حسابدار جماعت مشکل دارم.البته نه با همشون اونایی که بی مسئولیت هستند و مردم و معطل میکنند و دنبال یلالی میرند.اون از حسابدار کاردانی و اینم از حسابدار اینجا!! دیروز یک ساعت من رو الاف نگه داشته بود که رفته بود غذا کوفت کنه! هرچقدر منتظر شدم نیومد.اخر دیگه کاسه صبرم لبریز شد و اومدم به همکار بغلیش گفتم غذای امروز چی بوده؟گفت عدس پلو.. گفتم یه خبر از این آقا بگیرید نکنه پریده توی گلوش خفه شده؟ گفت نه احتمالا مرده!!!!!! ..با حرف این و دانشجوهایی که اونجا بودن فهمیدم ایناهم دل خوشی نداره.... خلاصه یه لبخند به یکی از اساتید عزیر که توی حسابداری هم کار میکنه تحویل دادیم و اون به سرعت کار مارو انجام داد ( البته این قسمتش شوخی بود کار ایشون از بزرگواریشون بود چون واقعا معطلم کرد.) اونجا بود یاد حرف یه بنده خدایی افتادم که میگفت برو یه لبخند بزن نصف شهریه رو برات کم میکنند! منم گفتم چطوره قهقهه بزنم کلا شهریه رو کم کنه!!! (یادش بخیر)
[ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:7 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||