|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
آره درسته ما محکوم شدیم به اطاعت از خیلی چیزها توی زندگی که باب میلمون نیست! محکوم شدیم که بپذیریم چیزهایی رو که شاید ته قلبمون به اون راضی نباشیم! یک نمونش همین ازدواج هست. این روزها دائم با خودم درگیرم.سر و گوشم پر شده از حرفهای کسایی که هیچکدوم حرف دل آدمو نمیفهمن! این روزها دائم برای فرار از خودم!! از خونوادم!! از این زندگی اجباری!! از این حرفهای دو زاری!!! و از این جو سنگین که همش حرف ازدواج و زندگی متاهلی هست خیابون متر میکنم! میدونم دیگه التماس کردن و لج کردن فایده نداره. بعضی راهها رو باید رفت حتی وقتی نمیدونی تهش قراره به چی ختم بشه!...شب روز دارم با این دل لعنتی کلنجار میرم و سرش رو با امیدهای واهی کلاه میذارم که بتونه راحت تر قبول کنه که ازدواج برای من اسارت نیست و اون هم جزئی از زندگی آدماست و خوب یا بد ..دیر یا زود..باید پذیرفت و رفت... * لطفا نصیحت نکنید شما هیچکدوم جای من نیستید.
[ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ] [ 9:51 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||