|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
امروزچه روز دلگيري بود،يك روز ابري و سرد كه نه باراني داشت و نه هواي دل انگيزي كه بتوان قدم زد فقط سرماي خشكي بود كه پوستت را ميسوزاند.امروزازآن روزهايي بود كه آدم دلش ميخواهد سر بر روي شانه ي كسي بگذارد وهي حرف بزند و هي حرف بزند تا سر طرف را بخورد ودرآخرسرهم يك شكم سير دماغش را با لباس او كند..با اين اوصاف آيا كسي داوطلب ميشود يا بايد پناه برد به شانه هاي چيني وارداتي!!!! خلاصه اينكه دلمان بدجوري گرفته به يك عدد مونس وهمدم شديدآ نيازمنديم ...
[ پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 2:34 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||