|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
مادر بزرگ هشتاد و دو ساله خطاب به من: من اگه يه بچه هفت ،هشت ساله داشتم الان منو جمع ميكرد چي ميدونستم حاجي "هشتادوچهار ساله " اينقدر زود ميميره.... من: جااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!!! - تصوركن اگرمن زود ازدواج كرده بودم بچه من الان از بچه مادربزرگم بزرگ تر بود،اونوقت بچه اونو خوب كتك ميزد... - الان یعنی ساعت ۲:۳۲ دقیقه نیمه شب شنبه ۱۵ آبان ماه حس کردم زمین لرزید ترسیدم دویدم سمت در ...امیدوارم این فقط یک حس بوده باشه... - گویا زلزله بوده که خدارو شکر ختم به خیر شد...
[ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 9:32 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||