چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

این چند روز روزهای پر استرسی بود برای من...بهر حال با تمام خوب و بدش گذشت... امروز از سر جلسه بر میگشتم و منتظر تاکسی بودم...چند قدمی آن طرف تر یک زن و شوهر نسبتا جوان با دو تا بچه منتظر اتوبوس ایستاده بودند که گویا یک نیم ساعتی دیر کرده بود...زن غرغر کنان به طرف باجه فروش بلیط رفت و پرسید" این خط ... نمی خواد بیاد؟؟؟ الهی خدا لعنتش کنه!!! الهی خبر مرگش بیاد !!!الهی تیکه تیکه بشه...الهی......" دختر بچه 4-5 ساله ای هم که بغل مرد بود هرچی مادرش نفرین میکرد او با ذوق و شوق آمین میگفت... شوهر بیچاره یک کلام با آرامش بهش تذکر داد که بسه دیگه اینقدر... زن در مقابل با صدای بلند شروع کرد به فحاشی..."تو خفه شو...دهنتو ببند..مرتیکه...گمشو ..." من هم که از تعجب شاخ در آورده بودم از این جریان که این خانم احترام این بنده خدا که شوهرش هست را (بد یا خوب) که نگه نداشت بماند ،حتی جلوی چشم مردم حرمت موی سفیدش را هم نگه نمی دارد...توی بهت بودم که به دختری جوانی که کنارم ایستاده بود گفتم" عجب دوره زمونه ای شده ماها خجالت میکشیم با یک بچه اینطور صحبت کنیم حالا این چطور شوهر بیچاره اش را خرد میکند!!!"...

در حکمت خدا ماندم که گاهی اوقات مردهای خوب،آقا و خوش اخلاق زنهایی دارند که واقعا دلت به حال آن مرد آتش میگیرد که چه صبر و تحملی دارد و گاهی هم زنهای هنرمند و خانم و باوقار مردایی دارند که به نظر من تنها زندگی کنند بهتر هست تا اینکه سایه مردی روی سرشان باشد که مایه خجالتشان است...و همیشه در حسرت محبت باشند... چند سال پیش هم یک اتفاقی نظیر همین جریان جلوی چشمم افتاد... توی ماشین نشسته بودم که یکدفعه یک زن و شوهر درست وسط خیابان باهم دعوایشان شد...و آنجا هم خانوم محترم شوهر بیچاره را حسابی کتک زد...

با خودم گفتم بیچاره این بچه هایی که زیر دست اینها می خواهند تربیت شوند فردا احترام پدرشان را نگه نمیدارند هیچ حتی ممکن است دست روی او هم بلند کنند... بله همیشه علف خوب را خر می خورد... این بود که یاد این دعا افتادم...

خدايا به من عشق بده تا شوهرم رو درك

كنم ، صبر بده تا اون رو بپذيرم ، اما قدرت

نده كه مي زنم لهش ميكنم...

[ شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸ ] [ 12:21 AM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب