چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

با چشمهایی بهت زده خیره در آینه در افکارم غوطه ور شده ام. برق چشمانم سپیدی موها و چروک گونه هایم را دنبال میکند… چیزی بین آرامش سلب شده و یک امید واهی به آینده ای نامعلوم در سرم میچرخد …امشب وقتی خودم را در آینه نگاه میکردم کم کم غبار پیری را دیدم که روی جسمم خودنمایی میکند . هرچند این واقعیت زندگی آدمهاست و باید قبول کرد که این جزئی از روال معمول همه انسانهای این کره خاکی است و تو همیشه جوان و سرزنده نخواهی بود ولی باز گهگاهی وقتی گریزی میزنی به گذشته و میبینی به اندازه سن و سالت زندگی نکرده ای حسرت میخوری و آه از نهادت برمیخیزد و گویی دستی قلبت را چنگ میزند حسی میان درد و اندوه…

شاید این هم جزء اقبال تاریک ما بود که در بدترین زمان و در بدترین مکان بدنیا آمدیم و به لطف بلاهایی که بر سر نسل ما آورده اند ما در جوانی پیر شدیم . بچه بودیم جنگ شد و بعد آن سالها درگیر تبعات بعد از جنگ بودیم، نوبت بعدی حجاب بود که به اجبار سرمان کردند و خانواده هایی که چقدر از دخترانشان فاصله داشتند و درد آنجا بود که هیچکس ما را نمیفهمید، بعد از آن خوردیم به تحریم ها و بی پولی ، بیکاری ، کرونا و داستان های دیگری که به ما تحمیل شد....

و اما من همیشه به مغزهای کوچک زنگ زده فکر میکنم که هم خودشان را بدبخت کردند هم نسل بیچاره ما را، نه خودشان بلد بودند زندگی کنند نه ما را گذاشتند بفهمیم زندگی چه چیزی است !!! ما زندگی کردن و عاشق شدن را بلد نبودیم، بهتر بگویم یادمان ندادند. دنیای ما پر از تنهایی و بی کسی بود... ما فقط درس‌های مزخرف مدرسه را خواندیم بدون آنکه بفهمیم چه چیزی هستند و کجا بدردمان میخورند !! اکثر ما چقدر باید برای طبیعی ترین خواسته های زندگیمان میجنگیدیم و وقتی میدیدم نتیجه نمیدهد مجبور به دست کشیدن بودیم و باید کنار می آمدیم ، میدانی ! ما خیلی مظلومانه زندگی کردیم، بهتر است اینطور بگویم خیلی از ما اصلا زندگی نکرده ایم و این دنیا یک عمر دوباره به نسل ما بدهکار است ...

بماند که چه دنیای عجیبی داشتیم انگار که من برای این دنیا ساخته نشده بودم ... اصلا دلم نمیخواهد چیزی از گذشته ها و بی مهری ها و رنج هایی که داشت بخاطر بیاورم ...بگذریم … سخن باید کوتاه باشد… چکیده سال‌هایی که گذشت این بود عمری که بی عشق بگذرد تو زندگی نکرده ای…

.

نیمه شب سه شنبه چهارم بهمن ماه هزار و چهارصد و یک

[ سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 12:10 AM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب