|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
امروزبازجمعه بود...ظهر به داداشم مسيج زدم دلم برات تنگ شده "حالا بماند كه من ازاين حرفهاي عشقولي خيلي كم ميزنم که البته باید یاد بگیرم" و فورآ زنگ زدم بيچاره تعجب كرده و ميگه دلت چيكارشده؟!!! پنجشنبه مياد وتولدش هم هست نميدونم چي بايد بخرم!!!البته كيك حتما درست ميكنم و اگه حوصله داشته باشم شايد هم يك مهموني كوچولو گرفتم...عصرهم نشستم كلي سخنراني كردم براي مادربزرگ محترم كه اين رسم زندگي كردن نيست وسعي كردم اشتباهاتش رو بهش بفهمونم، اما كو گوش شنوا بازآخرحرف خودش رو ميزنه و من دلم ميخواد تو اين جورمواقع سرم رو بكوبم به ديوار...فكر كن دوساعت حرف بزني آخرباز ميره سر خونه اول.به نظرم ظلمي كه در حق ما كرده و ميكنه گناهش بخشودني نيست... واينكه نميدونم چرا خوشحال نيستم ازاينكه دانشگاه قبول شدم!!!انگاراتفاقي نيوفتاده شايد به خاطر اينكه كه فردا بازهمين آش و همين كاسه هست و مطمئنآ سوزنده ترو من بايد باز بيكار بگردم.شايد هم يه حس موقت باشه و برم دانشگاه درست بشه!!!نميدونم...اينم از جمعه دلگير ما....
[ جمعه یکم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 6:21 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||