|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
امروزصبح رفتم همون دانشگاهی که قبول شدم..تقريبآ همه كاراشو انجام دادم و فقط حدود يك ميليون هزينه ثبت نام و خوابگاه موند كه اونم قرار شد فردا برم..بيست واحد برام انتخاب كرد كه بياد بگم پانزده واحد بزاره ميترسم ترم اولي كم بيارم..كلاسها حدودآ دو هفته ديگه شروع ميشه...نميدونم كاري كه دارم ميكنم درسته يا نه!!!هرچي خودمو ميزنم به اون راه نميشه،عين بچه هاي كلاس اولي شدم..اصلا احساس خوبي ندارم،شهر غريب ،هزينه بالا تازه دانشگاهي كه كمي از شهرفاصله داره و كنار جاده هست،خوابگاه كه همه رقم آدم مياد توش،درسهاي سخت،استرس محيط و...نميدونم همه اينجوري هستند يا فقط من اينجوريم!!!همش تو اين فكرم كه هر روزي كه ميگذره داره به عمر من اضافه ميشه يا ازش كم ميشه؟انگار رفتن دست خودم نيست مي برنم...اين روزها همش با خودم تكرار ميكنم "اين برنامه موفقيت تو در مسير جديد زندگيته به كاميابيهاي جديدت ايمان داشته باش" شايد كمي آروم بگيرم... * زندگی آن هنگام زیباست که آدمی بداند فکری به خاطرش در هیاهوست*
[ شنبه نهم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 9:8 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||