|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
چه حس خوبي دارد . ترك كردن شرايط حاضر و رفتن به سوي اتفاق هاي جديد. حتي اگر اتفاق خوبي نباشد. حتي اگر بداني سخت است . قرار باشد كلي آواره و حيران شوي. كلي لبهايت را با دندانت تكه تكه كني . كلي كارهاي گنده گنده بزرگتر از دهنت انجام دهي . كلي چمدان سنگينت را بكشي طوري كه هر كسي نگاه كند بگويد: آخي ...گناه داري كه ...چقد زور ميزني ... بروي به سوي سرنوشت....بخواهي براي خودت كاري كني. هميشه همينطور است. چمدانم سر دوشم است. آواره و سرگردانم. از قديمها هر كسي كمي اهل دل بود به من ميرسيد ميگفت : تو پاهايت روي زمين نيست. حالا ببين ! واقعا نيست. هي قدمها را برميدارم. همين كه قدم برميدارم خوب است .يعني هستم . هر چند آن طور كه ميخواهم نشود . شايد هم خيلي وقتها بهتر از آنچه ميخواهم بشود.كسي چه ميداند بهتر بود يا بدتر . كسي چه ميداند سرنوشت من غم انگيز است يا هيجان انگيز . فقط ميدانم برايم سنگين بوده اين همه . و يك تنه جنگيده ام. و يك تنه همه بارها را كشيده ام به دوش از كوهها بالا رفته ام. حالا ديگر برايم مهم نيست اتفاقي كه ميافتد خير است يا شر خوب يا بد . فقط بايد بيفتد. من بايد بگذرم. بايد بروم.گذر كنم. نبايد بايستم. اگر بايستم سنگيني بارم بيشتر خمم ميكند.بايد هميشه در راه باشم. همين راه كه مرا آرام ميكند بهترين است براي من. هميشه بايد توي قطار باشم .از اين طرف به آن طرف. دنبال چه ميگردم؟ مثل بچه هاي ساده ي كم فكر هي ميگويم : خداي من بهترين است. بهترين ها را براي من ميخواهد. ديگر نگاه نميكنم به آن همه بي رحمي هايش با من . دلم را خوش ميكنم كه بين آنهمه زجر و سختي و اشك سهمي هم از شادي داشته ام. سهمي هر چند كوچك. من سرنوشت غمگيني دارم .من پوست كرگدن پيدا كرده ام .من دارم تبديل به يك ! نميدانم چه! ميشوم. اتفاق هاي بدي درون من ميافتد . من سنگ شده ام و سياه . خوشحالم. براي همين ها كه دارم . از هيچي خيلي بيشتر است هر چند زياد نيست . نميگويم باخته ام . نه نباخته ام. فقط نميدانم چرا تمام راههايم پر از پيچ است . پر از گره . من با گره ها زاده شده ام . با مانع ها و حصار ها . و تمام زندگيم صرف پاره كردن و شكستن شان ميشود . من راضي ام. اين سرنوشت من بوده . اميد دارم . به فرداها. به روزي كه سهم من كمي بيشتر از آنچه تا بحال نصيبم شده باشد ....اما امروز به حداقلها هم دلخوشم . چاره اي ندارم ديگر!...
[ جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ ] [ 12:32 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||