|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
از پنج و نیم صبح میزنی بیرون دو ساعت تو راهی تا به کلاس ساعت هشت صبحت برسی..بعد همینطور پشت سر هم کلاس داری تا شیش عصر..باز از اونجا میای کنار جاده سوار اتوبوس میشی باز دو ساعت تو راهی تا میرسی به شهر و یکساعت دوباره تو راهی تا برسی خونت....وقتی میرسی هلاک میشی..اونوقت تازه یادت میاد ای بابا از دیشب شام دیگه هیچی نخوردی تا الان.."دریغ از ۲۵٪ لاغری" فورآ هرچی دستت رسید یکم میخوری..بعد یکم خوابت میگیره و میخوابی "فقط سه ساعت" و بعد مثل الان باز بیخواب میشی و قراره ساعت پنج صبح دوباره بری تا شب و کلی هم تمرین داری و کلی هم هنوز خسته ای...!!! باریکلا..آورین...آورین...یکی بگه الان من اینجا چیکار میکنم و چرا بیدارم !!!!!!!!!!!!!!!
[ یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 3:47 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||