|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
امروز با یکی از بچه های دوران کاردانی که الان اونجا هم با هم کارشناسی هستیم وقت استراحت کلی غیبت کردیم راجع به استادهای قدیمیمون آقاي (ح)، آقاي (ي) ،آقاي (ع) كه خيلي گل هستند ايشون و هنوزهم مارو فراموش نکردند و گاه گاهي احوالي از ما ميپرسند وخيلي از استادای ديگه...و خاطرات گذشته رو زنده کردیم واتفاقهایی که شاید اون موقع زیاد برامون خوشایند نبود اما حالا خنده دار شده بود...یاد خیلی چیزا افتادم...کارایی که سر کلاس میکردیم از عکس و فیلم گرفتن های پنهونی..ازقول و قرارهایی که هیچوقت عملی نشد....ازساندویجی نزدیک دانشگاه که توش همه چی پیدا میشد الا اون چیزی که باید توش باشه...از پیچی که توی ساندویج یکی از بچه ها بود و ما چقدر خندیدم...از وقتهایی که سر کلاس درست وسط درس یهو یه چیزی میگفتیم و بعد نمیتونستیم جلوی خندمونو بگیریم و مجبور بودیم سرمونو بزاریم روی میز تا استاد نبینه یا میرفتیم بیرون...از جیم زدنای بعضی از درسها...من هنوزم همینجوریم وقتی سرکلاس خندم میگیره نمیتونم جلو خندمو بگیرم با وجود اینکه توی دبیرستان یه بار بخاطر همین که نمیشد جلوی خندمو بگیرم از کلاس اخراج شدم اما هنوز برای من درس عبرت نشده...خلاصه اینکه هنوزم وقتی عکسها و فیلمهای اون زمان رو میبینیم یه جوری میشم!!!یه چیزی بین خنده و گریه!!!..یادش بخیر چقدر زود گذشت و چه خاطرات خوب و بدی بجا موند از اون دوران...
[ شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 10:43 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||