|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
خداییش امروز اصلا حس دانشگاه رفتن و سر کلاس نشستن نیست..همه تعطیل کردن اونوقت ما باید تا روز آخر بریم سرکلاس بشینیم...دلم میخواد امروز کلاس رو بپیچونم و برم بازار یا برم پارک نمیدونم خلاصه بزنم بیرون دیگه حالا هرجا..اما نمیشه کم کم باید آماده شم و این همه راه رو برم...این روزها اصلا دوست ندارم خونه باشم..شاید به خاطر حال و هوا باشه..شایدم حسودیم میشه از آدمهایی که عده ای میریزن توی مغازه ها و جنسهای بنجلشونو میخرن تا شب عیدی مثلا همه چیز نو و جدید باشه...از عید زیاد خوشم نمیاد چون مجبورم جاهایی برم یا آدمهایی روببینم که اصلا خوشم نمیاد...به نظرم عید فقط هوای خوبی داره اما حال خوبی نداره...
[ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 9:37 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||