|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
كنارم نشسته بود با هم ،همكلام شديم...دو سال از من بزرگتر بود براي كار ميرفت همونجاييي كه من درس ميخونم...شرايطمون از نظر خانوادگي مثل هم ديگه بود اونم تنها بود.اما آزادي داشت كه ميتونست بره شهر ديگه اونم براي كار...پرسيدم برات سخت نيست !!!گفت شش ساله كار ميكنم...با هر شرايطي..دو ساله كه ميام اينجا...گفتم از كار كردن راضي هستي!!!گفت كار زن رو پير ميكنه...اينبار به چهرش دقيق شدم با وجود اينكه ابروهاشو برداشته بود و موهاشو رنگ كرده بود اما واقعا نسبت به سنش خيلي پير شده بود...انگار ده سال از من بزرگتر بود...پوستي كه داشت چروك ميشد ..موهايي كه به خاطر سفيدي رنگ كرده بود...وقتي گفت دلم ميخواد يه شوهري داشته باشم كه نيازي به كار كردن من نداشته باشه خيلي دلم براش سوخت...هنوز يادشم...كاش زودتر به آرزوش برسه... دوشنبه ۲۶/۲/۹۰ [ چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 9:22 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||