|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
پشت سيستم نشستم و خيره شدم به مونيتور و دارم فكر ميكنم...يهو حس ميكنم مسيج اومد ميپرم رو تخت و گوشيم رو برميدارم...ميبينم که مامان از تو اتاق بغلي يك مسيج با اين مضمون زده : اين اس ام اس را بخوان و براي 7 نفر بفرست.. جدي ميگم حاجت ميگيري... كوتاهي نكن... اول خودم قبول نداشتم ، مشقامو خوب نوشتم... بابام بهم عيدي داد.. يه توپ قلقلي داد....
[ چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 9:30 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||