|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
امشب رفته بودیم خونه عمه خانم... کاری به حاشیه ها ندارم ...نشسته بودیم گرم گفتگو که صحبت از یکی از آشناها شد که چون سردار بود و شهید شده بود کتابی از ایشون به چاپ رسیده بود و شوهر عمه گرامی که بسیار با حوصله و به قول امروزیها پایه هست دور سوم بود که کتاب رو مطالعه میکرد...بعد به یکی ازدختر عمه ها گفت که کتابو بیار، تا من عکسهاشو ببینم...عمه تو صحبتش با هیجان گفت با قالیباف هم درجه بوده که یکدفعه من زدم زیر خنده گفتم: "باقالی باف"!!!که بقیه تازه فهمیدن چی بود جریان!!!... بعد از دیدن عکسها شوهر عمه گرامی به من کلید کرده بود که" فصل شانزدهمش خیلی قشنگه حتما بخون"...منم تو رودربایسی قبول کردم و گفتم چشم میخونم... توی اون سرو صدای صحبت اینها که هیچی هم ازش نفهمیدم نصفه حرفهای بقیه رو گوش میدادم و چند خطی هم میخوندم،7-8 صفحه نگذشته بود که چند ورقی زدم ببینم چند صفحه دیگه مونده دیدم نزدیک 70-80 صفحه دیگه مونده...هی جا میزدم مثل اون موقعه ها که درس میخوندم،حالا اون وقتها سر استاد رو کلاه میذاشتیم ولی حالا مونده بودم اگه بپرسه از داستان، من چی جواب بدم چون واقعا هیچی نفهمیده بودم !!! حالا از طرفی میخواستیم با دختر عمه ها صحبت کنیم...از طرفی صحبتهای بقیه خنده دار بود دوست داشتم گوش کنم...از طرفی هم اصلا حوصله خوندن کتاب نداشتم،اونم کتابی که همش از کشته ، زخمی ،عملیات1 تا100 و شهید شدن بود...که دختر عمه به دادم رسید که" بسه بابا حالم از این کتاب دیگه بد شد"...منم از خدا خواسته کتاب و بستم و دادم دستش...ولی چه فایده که دیگه وقت رفتن بود...در کل شب بدی نبود...
[ سه شنبه دهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 1:15 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||