|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
چقدر برنامه ها داشتم برای امشب که اين نشون ميده هنوز اندك ذوقي برام باقي مونده ،اما مصادف شد با ایام خوش يمن امتحانات پایان ترم و گل بارون کردن کارنامه... حالا هم كه ديگه اینقدر دارم غم توشه که عاشقی توش فراموشه....نميدونم شايد اين اخلاق خوبي باشه شايدم بد كه اينقدري كه دوست دارم براي ديگران هديه وجشن بگيرم و شاديشون رو ببينم هيچوقت براي خودم دوست نداشتم... یکسال دیگه هم با همه خوب و بدش گذشت..اتفاقهاي زيادي طي اين يكسال افتاد كه شايد گفتنشون اينجا درست نباشه ،گاهي زندگيم اينقدر شور ميشد كه فشارم ميرفت بالا واز همه چيز سير ميشدم كه اينو از نوشته هام ميشد فهميد و گاهي اينقدر بي تفاوت و بي مزه كه مجبور به گفتن دروغهاي شيرين و اميدواري هاي واهي به خودم يا اطافيانم ميشدم تا به حالت نرمال برسم ...با اين حال آخر نفهمیدیم دارم بزرگ میشم یا کوچیک...!!!چون هنوز برای بعضی چیزا بچه ام و برای بعضی چیزای دیگه به قول مامان گفتنی اگه ازدواج کرده بودم الان پنج تا بچه داشتم..!!!!در هر صورت تموم شد با تمام پستي و بلنديش و الان دوازدهم تير ماه تولدخودم و مامان خانم عزیزم هست..پس *تولدمون مبارک*...امشب ميخوام از خدا بخوام فردايي روشن رو برامون رقم بزنه...يه فرداي خوب...فردايي پر از خوشبختی و موفقیت...يعني يه روز خوب مياد...؟!!! به نظرتون امشب من چند سالم شد...؟!
[ شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 10:27 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||