|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
دارم روي پروژم كار ميكنم.گوشيم زنگ ميخوره..شماره نا آشناست..ترديد دارم جواب بدم يا نه!!وصل ميكنم و ميگم بله..؟ يه صداي نازك پرازعشوه ازونور هي ميگه الوووووو.....ميگم بله باز هي ميگه ال.ووووو...متوجه ميشم كه منو با يه پسر اشتباه گرفته..ماشالا صداي ما هم كه ازخواب بيدار ميشيم فقط ميشه صداي حاج آقا محسني.. ميگم بفرماييد با يه لحن خاصي ميگه نميدونم تو اوني هستي كه من ميخوام..!!!چندشم ميشه احساس ميكنم ميخواد چرت بگه ميگم اشتباه گرفتي خانم و قطع ميكنم...باز زنگ ميزنه ..خاموش ميكنم...ديگه از دست دخترها هم آدم آسايش نداره... پی نوشت : روز جمعه اس و خیلی دلم گرفته...
[ جمعه هفدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 7:50 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||