|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
با دخترخالهه رفتيم پياده روي..برگشتني ازاونجايي كه به خودش نميبينه بقيه راه رو تنهايي بره خونشون از سركوچه سوارماشين ميشه و ميره.. باهاش خداحافظي ميكنم و همونجور كه با گوشيم ورميرم به سمت خونه راه ميوفتم..درست جلوي در خونه كه ميرسم ميايستم..يهو يه صدايي از پشت سرم ميگه ببخشيد...!!! برميگردم.. يه پسر نسبتا قد بلند و لاغراندامه فكر ميكنم ميخواد آدرس بپرسه ،ميگم بفرماييد.... با يه حالتي كه انگار خجالت كشيده و لپاش گل انداخته شروع ميكنه به معرفي خودش وبعد ميگه من شمارو چند ماه پيش ديدم با مامانتون ودوتا خانم ديگه كه سوار ماشين شديد و رفتيد راستش هم ازشما و هم از رفتارتون خيلي خوشم اومد ...ميپرسم رفتارم..؟ ميگه چون اول به اونا تعارف كرديد كه سواربشن و بعد خودتون سوار شديد و تا من ميخواستم بيام به مامانتون بگم شما رفتيد،حالا بعد چند ماه شما رو ديدم و از ماشين پياده شدم...يه سرچي تو ذهنم ميكنم و يادم مياد كه اونروز به همراه دو خاله محترمه براي امر خير ميرفتيم يه جايي...اما خودمو ميزنم به كوچه علي چپ و ميگم يادم نمياد..شايد اشتباه گرفتيد و ميزنم به پرويي و ميپرسم شما متولد چنديد..؟؟ ميگه 64...خندم ميگيره ميگم شما كه از من كوچكتريد...!!!يهو با يه لحن جدي ميگه اگه من مردم براي من اين چيزا مهم نيست ،حالا هم اگر ميشه شماره خونتون رو بديد تا با خونواده بيايم...... نكته اخلاقي :هميشه براي اينكه قسمت درسمت چپ ماشين نيوفتيد كه بزور و زحمت بشينيد و بعدآ باز مجبور بشيد به چه مشقت از در سمت راست پياده شيد و براي اينكه خودتون كنار شيشه سمت راستيه كه ويوي خوبي داره بشينيد اول بقيه رو تعارف كنيد بعد خودتون سوار بشيد،اينجوري هم اينكه هركي كه شما رو ببينه ميگه به به چه آدم با شخصيتي و مودبي و هم خودتون بهترين جا نشستيد و همه جاي خيابونم ميتونيد ديد بزنيد...
[ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:49 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||