|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
نميدونم براي من اينطورشده يا براي همه همينطوره..!! با وجود اينكه تابستونه اما روزهاي خيلي دلگيريه...!! ديروزهم يكي از همين روزهاي دلگير بود اين شد كه به اتفاق دخترخالهه رفتيم بازارو بالاخره كتاب " چرا مردان به حرف زنان گوش نميدهند " كه حدودآ دوسال پيش دنبالش بودم رو بطور اتفاقي پشت ويترين يك كتابفروشي ديدم و با اينكه خونده بودمش خريدم... اين كتاب راجع به تفاوت مرد و زن هست كه اينطور كه فروشنده به من گفت ازسال 83 ديگه اجازه چاپ نداشته براي عكس روي جلد...!!!"چه دليل قانع كننده اي"..!!! ازديروزكه من سرگرم خوندن اين كتابم هيچ چيزي جزواقعيتهاي زندگي داخلش نديدم..حتي عكس روي جلد كه يك زن پوشیده با موهاي مجعد هست كه داره فرياد ميزنه هيچ چيزی براي جلب توجه نيست...!!به نظرم اگرخواسته باشيد كه ديد بهتري نسبت به آدمهاي اطراف و زندگي داشته باشيد خوندن اين كتاب رو به شما توصيه ميكنم.اگرهم كه مثل من عوض بشو نيستيد كه هيچي...خلاصه بعد ازاون ناهارخودمون رو سيب زميني با پيتزا بوقلمون مهمون كرديم كه زياد جالب نبود اما طعمي متفاوت داشت...و كلي دخترخالهه كه به ترك ديوار هم ميخنده به كاراي بنده خنديد ،چون مثل اينكه زيادي دست و پا چوبي بازي در آوردم..اول كه ميخواستم چاقو چنگال رو ازتو نايلونش در بيارم يهو به شدت پرت شد روي اون وافتاد رو زمين..بعد اومدم نوشابه باز كنم ريخت روي ميز..بعد هم اومدم سس رو باز كنم بريزم روش يهو نميدونم چي شد پاشيد تو صورتم...و اینکه در آخرهم يه پك سي دي خريدم كه مال طراحي سايت هست كه هيچي هنوز ازش سر در نياوردم..فكر ميكنم در آينده خيلي به دردم خواهد خورد...ديروز روز بدي نبود،با وجود گرما اما ازنشستن تنهايي توي خونه خيلي بهتر بود...امروزهم يكي از دوستام زنگ زد و خبر ازدواجش رو داد...انشاالله خوشبخت بشن... [ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 8:38 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||