|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
دیشب درمیهمانی خانوادگی ،لطف دوستان شامل حال ما هم شد و لقب دختر پاستوریزه رو به بنده اختصاص دادند....و قرار شده نشان دختر سیبیلو با چادر ملی را به عنوان سنبل دختر نجیب زاده و پاک به من هدیه کنند... برای پاستوریزه شدن به هیچ چیز نیاز نیست... جز گذشتن از خواسته ها و آرزوهایت...گذشتن از تمام چیزهایی که قرار بوده زمانی زندگی را برایت معنا کنند...گذشتن از حس دوست داشتن...عاشق شدن... بچگی کردن ،جوانی کردن وحتی آرایش کردن و با دوستانت بودن...و من هر روز بیشتر به این جمله پی میبرم "آزادی فقط نام یک میدان است"،... برای خوب بودن باید تابع امر خانواده و جامعه بود...پدر،مادر،همسر، برادر،....باید طبق میل دیگران لباس پوشید...راه رفت،حرف زد،فکر کرد، درس خواند،عاشق شد،و حتی مرد...و این یعنی نخواستن و خواسته شدن...به بهای باختن شادی و روزهای خوش زندگیت...به بهای از دست دادن نشاط و جوانیت...به بهای یک عمر تنها بودن به معنای واقعی...و این یعنی منزوی شدن..دور شدن از واقعیت ها...کنار گذاشتن خواسته ها...و پذیرفتن حسرت ها... و چقدر آزادی شیرین است...آنقدر که تا از آن کامی نگیری طعمش را نمیفهمی...و من در جستجوی تو خواهم مرد... پی نوشت: نه سیبیلو هستم نه چادری اما...
[ سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:3 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||