|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
خوب من الان به شدت دستام یخ کردم و قلبم میلرزه...از صدای گریه های بلند مامان محترمه یکدفعه از خواب پریدم و سکته ناقص و زدم..تا دویدم و ببینم جریان چیه تازه فهمیدم خواب بد دیده...خیلی ترسیدم یه لحظه فکر کردم داییم یا پسر داییم طوریشون شده آخه هر دوشون بیمارستانند..تصور کن یک نفر تو خواب باشه بعد یهو از ترس از خواب بپره و دنبال صدای گریه بدوئه...دستاشو گرفتم بلندش کردم نشوندمش یک لیوان آب سرد بهش دادم خورد... بعدش که حالش کمی بهتر شد برق و خاموش کردم خوابید و خودم هم اصلا خوابم نبرد......یک شب ما خواستیم آدمیزادی بخوابیم...اگه گذاشتن...(غرغر) ... [ چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 4:21 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||