|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
این هفته هستم و از هفته ی دیگه بطور رسمی میرم سر کلاس...از دیروز هم خندم میگیره بابت اشتباهی كه Baby كرد....پونصد هزار تومن اشتباهي ريختيم توي حساب سلف و كافي نت...فكركنم اگر ده سال ديگه هم دانشگاه ميرفتم باز هم تموم نميشد... بيچاره چقدر جوش زد تازه به من ميگه چقدر شما خونسرديد من قلبم داره مياد تو دهنم...!!!...خوب من چيكار بايد ميكردم؟!!!دعواش ميكردم كه چرا اينجوري شد؟ نميشد كه اونوقت شخصيتش خرد ميشد... منه بيچاره چند بار تپش قلب داشتم اما به روي خودم نياوردم...بالاخره اونم جوونه و پر از غرور....ظاهرا خونسرد بودم و ميگفتم اشكالي نداره اما در باطن دلم ميخواست خفش كنم...قيافش ديدني بود يه جا بند نميشد...آخر اينقدر اينور اونور زديم تا درست شد...
[ دوشنبه چهارم مهر ۱۳۹۰ ] [ 8:4 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||