|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
بعد اين چند روز الافي اونجا و تق و لق بودن كلاسها، و از اونجايي كه توي اين چند روز فقط يك كلاس مفيد داشتيم و بقيه يا تشكيل نشد يا فقط براي از سر بازكني بود ،كلاس فردا رو پيچوندم و اومدم خونه...اين چند روز بد نبود..هرچند یه سری مشکلات بود و هست و هنوزم ادامه داره که امیدوارم حل بشه ..اما خوب سختي داره دیگه ،مثل خونه راحت نيستي اما جالب بود اصلا فرصت فكر كردن به هيچ چيز رو نداشتم..غير از درس و دانشگاه و بچه ها كه هم اتاقي و هم كلاسي هستيم...و جالب تر اينكه من اولين بار بود كه چند روز تنهايي و بدور از خانواده توي يه شهر ديگه رو تجربه كردم...شبها كه ميخواستيم بخوابيم برق و خاموش ميكرديم و هركسي گوشيشو روشن ميكرد و آهنگ ميذاشت ... شير تو شير كه ميشد بعد تازه يك ساعت ميگفتيم و ميخنديم توي تاريكي تا يكي يكي خوابمون ميبرد...حالا بماند من جاي خوابم كه عوض بشه بدخواب ميشم و به هزار مكافات ميخوابم...شب اول كه زياد نخوابيدم روز بعد هم تا شب سردرد بودم.....كلا نميشه استراحت درست حسابي داشت اما خوب آدم براي به دست آوردن بعضي چيزا بايد يه سري چيزهاي ديگه رو از دست بده...توي اين چند روز يه دوست قديمي بود كه اونجا توي يه شهر غريب با آدمهاي عجيب غريب تر از شهرش احوال پرسم بود و از دور هوامو داشت كه اين باعث افتخار و دلگرمي من بود....ممنونم براي محبتهاش......چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.....دیگه چشمام باز نمیشه...شب بخیر.........
[ سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 10:39 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||