|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
ابن چند روز اصلا حال خوبی ندارم.....نه روحی نه جسمی....دیشب تا اومدم شیشه آب رو بزارم یخچال چنان تپش قلبی گرفتم که هم خودم ترسیدم هم دوستم...فورا گشتم و یه قرص تپش قلب که قبلا داشتم رو خوردم اما تا صبح نتونستم از ترس اینکه طوریم بشه درست بخوابم....از دیروز عصر بگم که خیر سرمون رفتیم توی شهر بگردیم دلمون باز بشه...رفتیم کافی شاپ شیر مور بستنی خوردیم و برگشتنی سر ایستگاه نشستیم منتظر اتوبوس دانشگاه که یاد گذشته ها افتادیم و همونطور که توی ایستگاه نشسته بودیم هردومون گریمون گرفته بود ...بعد از اونجایی که صبح یکی از بچه ها امتحانی روی چشممون خط چشم کشیده بود...تا گریه کردیم همش ریخت و چشمامون سیاه شده بود عین چشمای پاندا....تا چشممون به هم افتاد زدیم زیر خنده ...حالا اینقدر خندمون گرفته که نمیتونیم جلوی خندمون رو بگیریم....اینقدر خندیم که از دل درد نمیتونستیم بشینیم...هیچوقت دیشب رو یادم نمیره....الان هم توی خوابگاه هستم و از وایرلس کافی نت قاچاقی استفاده میکنیم چون اینجا داشتن لپ تاپ ممنوعه...کلاس امروز هم مثل سه هفته پیش تشکیل نمیشه و من تا عصر برمیگردم خونه.....
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 11:6 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||