|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
دلم تنگ است.. میخواهم بروم...!!! میخواهم بروم به دیاری دور...آنجا که صدای پای آب میآید... و کبوترانش آزاد لانه ای دارند بر بلندای آن سرو بلند... آنجا که آدمهاشان نگاهی دارند ازسر مهر...چشمهاشان پاک و لبهاشان پر از یاد خداست... آنجا که بیم آن نخواهم داشت که زنم... یا که گویی اسیر زندان تنم... خانه ای خواهم ساخت ازعشق... در کنار آن برکه که هرروز مرغانش غبار تن میشویند... میروم آنجا که در هوایش همه جا عطر تو خواهد پیچید... آزاد و رها خواهم شد در نسیمش که پر است از عطر گلهای بهار... و عاشقانه خواهم خواند... خواهم خواند از "آزادی و عشق" و انعکاس صدای خنده هایم در دل کوه های سرسبزش خواهد پیچید و گوش فلک را کر خواهد کرد... و نفس هایم را جانانه تر خواهم کشید... نکند فرصت از دست رود...و فقط یاد تو ماند ازعشق...
[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 2:11 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||