|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
دیشب یکی از دوستان قدیمی که دوره دبیرستان باهم توی یک مدرسه بودیم تماس گرفت و قرار ملاقاتی برای فرداش گذاشت...من هم قبول کردم و امروز باهم رفتیم پارک... 2ماهی هست نامزد کرده و بسیار از این اتفاق خوشحال بود که بالاخره طلسم شکسته شد و پسر بیچاره که 3- 4 سالی کوچکتر هست پیدا شده و روانه خانه بخت شدند... کلی صحبت و گاهی درد دل داشت و من سعی کردم مخاطب خوبی براش باشم....و در بین حرفهاش گاهی از ازدواج من می پرسید که با جواب سر بالا مواجه میشد و اینکه من اصلا روحیه ی خوبی برای اینکار ندارم...البته باید یادآوری کنم که بنده لالایی خوب بلدم برای دیگران ولی هیچوقت خودم خوابم نمیبره... بعد 2 ساعتی نشستن در هوای عالی و منظره زیبای پارک توی اون کافی شاپ جزیره وسط دریاچه به پیشنهاد من برای رفع زحمت به درب خروجی پارک مراجعه کردیم و اینجا بود که گفت: "چقدر عوض شدی!!! فکرت ...حرفات ...و ظاهرت که مثل آدمهای مچاله شده میمونه..مثل اینهایی که یه غم بزرگ توی دلشون هست...از تو این فکرها بعیده"....و من با حالت شوخی گفتم" خوب هر کسی دردش توی دل خودشه"....هرچند خیلی سعی کردم ظاهر خوبی داشته باشم ولی باز هم....بعد هم قرار گذاشت اگر میشه هفته ای یکبار بیایم همدیگرو ببینیم... من هم چون میدونستم جدی نیست استقبال کردم و خداحافظی کردیم... در راه برگشت خیلی به خودم ، زندگیم ،گذشته ها، آیند و فراز و نشیبهاش فکر کردم...و اینکه فردا چه اتفاقی قرار بیوفته ...و آخر خودم رو سپردم به اون که حلال مشکلات همه هست... "هرچه او بخواهد همان شود"....
[ شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 9:2 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||