|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
سرجلسه خواستگاری بودم.سه ساعت بهش توضیح دادم که اینکارو بکن اونکارو نکن و مسائل مهم زندگی رو بهش یاد دادم که بپرسه.قبل صحبت کردنشون بهش گفتم اینو بگو اونو نگو و از اون جایی که دائم نیشش بازه متذکر شدم که اصلا نخندی.حالا وقتی باهاش صحبت کرده و برگشته به من میگه آه دیدی یادم رفت بپرسم چه رنگی رو دوست داره...؟! توی اون لحظه فقط دوست داشتم با همون سینی چایی بکوبم تو سرش همین.
[ یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ ] [ 9:51 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||