|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
بعد دو هفته از تاریخ شروع کلاسها،با اینهمه خستگی فردا پنج صبح باید بیدار بشم و برم.چشمام شده کاسه خون و به زور باز نگه داشتم اما باید وسایلمو آماده کنم برای خوابگاه.خیلی حالم گرفته شد که تمام هفته رو کلاس دارم.نمیدونم چطوریه که اصلا طاقت موندن توی اون خراب شده رو ندارم،خیلی دلم میگیره اما مجبورم.امروز از صبح سعی کردم به اندازه چند وعده،غذای نیمه آماده رو فریز کنم که برای مامانم که دستش شکسته درست کردنش راحت باشه.شاید یکشنبه بیام خونه و کمی کارارو ردیف کنم و باز پنج صبح برگردم.یکدونه بودن زیاد هم خوب نیست به همون نسبت درد سر،غصه و زحمتشم زیاده...
[ جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 7:2 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||