|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
باد موهایش را آشفته میکرد، چون عقده چادر را از سرش برداشته بود، دختری، اشک و فریادی در سکوت وحشت شهری، چرا خداوند اورا مونث آفرید؟ شب بود، صدای زنگ تیلفون. الو سلام..................... صدای دختریست از جنس درد و از نسل خشونت، آه...... چشمان معصوم نرگس و ترس احمقانه سارا و بغض شکسته شیلا و مریم و زهرا............... و هزاران دختر دیگر، که دنبال پناه گاهی و آغوش و محبتی حیرانند، گامهای بی هدف و هزارن چشم کثیف که دنبالشان زُل میزنند. دست آرامی به شانه دخترک فشار وارد کرد (من در خدمتم) با من میروی؟ و نفهمید که دختر چه دردی دارد. و این دخترک را سخت رنج میداد، (دوستت دارم) واژه ای آشنا به گوش دختر ، که هیچگاه از دلی و با صداقت کسی برایش نگفته بود، فریب، نیرنگ و دروغ حتی از پدر و مادر، طنابی و صندلی، نه!! پطرولی و آتشی، ............... بیمارستان، و ناله دختری در امتداد راهرو، ............ صدای گریه زنی که میگفت، دخترم....... آری او مُرد ، اما هنوز پدر و مادر از خود نپرسیده بود که: کی مقصر است؟ ما؟ یا او؟ تقدیم به دخترانی که هیچگاه کسی درکشان نکرد
[ جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ] [ 4:19 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||