|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
حدوداً 7-8 سال پیش بود ... سیزده بدر با اتفاق خانواده و فامیل پدر(طبق معمول هرسال) رفته بودیم بیرون شهر،جایی نسبتاً هموار و سر سبز که بالاترش منتهی میشد به چند کوه بلند و دره ای ما بین کوه ها که منظره ای بسیار زیبایی داشت و پر شده بود از گلهای زرد کوهی و شقایق های وحشی... چه احساس خوبی دارد وقتی تمام غم و غصه ها و فشار های روحی خودت را با فریادی جانانه در دل یک کوه بیرون میریزی، جایی که هر چقدر فریاد بزنی کسی صدایت را نمیشنود و فقط توهستی که انعکاس صدای خودت را میشنوی...
[ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ] [ 10:16 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||