|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
مامان: نکنی این کاروها! تو ابروهات نیاز به برداشتن نداره! تازه الانم مد نیست ...(و هزارجور استدلال دیگه..) من: پیر شدم دیگه هنوز دست بردار نیستید؟! اون دختر خواهرت که نصف سن منو داره برمیداره و هفت قلم آرایش میکنه برای اون عیب نیست خیلی هم قشنگه مگه نه؟! به من که میرسه عیب میشه؟!
فرداصبح میرم دانشگاه و عصر برمیگردم و تا در اتاقمو باز میکنم میبینم مامان خانم روی تخت من خوابیده! آروم لباسمو عوض میکنم و بالشتی برمیدارم که روی زمین بخوابم چون توی دو روزشاید فقط 4-5 ساعت خوابیده بودم و خیلی گیج بودم.دیدم بیدار شد...
من : بیدار شدی؟جای خوبیه نه؟ مامان :خوب شد بیدارم کردی همین چند ساعت که خوابیدم چند تا خواب وحشتناک دیدم! من :وقتی جای کسی میخوابی و اون بدبخت خسته میاد جا نداره همین میشه دیگه !!!!!! حالا چه خوابی دیدی؟ مامان : خواب دیدم تو نقاب زدی و تا نقابتو برداشتی دیدم ابروهاتو شیطونی برداشتی و تاتو هم کردی!! اینقدر تو خواب زدم تو صورتمو میگفتم خدامرگم بده آبرومون رفت! بعدش هم یه بالشت بهم دادن گفتم چه سنگینه؟ داخلشو که نگاه کردم دیدم یه بچه توشه!!! من : (با خنده) لا اله الا الله ببین یه ابروی منو به کجا کشوندیا..بچه واسه چی؟من که نگفتم میرم دنبال کار دیگه!خوب اگه میذاشتی همینجوری معمولی بردارم اینقدراز من نمیترسیدی! مامان : مامان جان تورو خدا ابروهاتو برنداری!من تو خواب اینقدرغصه خوردم حالا توی بیداری باشه چیکار کنم؟!
و من واقعا هیچ حرفی ندارم! گاهی که فکرمیکنم میگم کاش یک دونه نبودم اونوقت این حساسیتهای بی مورد برای من هیچوقت وجود نداشت! حالا من با این مامان فوق العاده حساس چه باید بکنم؟! و با دل خودم ؟! جالبه که من اینقدر به حرف دلشون هستم باز هم دخترای مردم یه چیز دیگست!!! تنها دختری که توی کلاس ابرو برنداشته و آرایشی نداره من هستم ! توی همچین جوی قرار داشتن و عوض نشدن بخدا خیلی سخته خیلی!! اما من به خاطر دل اینا.............
[ جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 1:7 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||