|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
دیشب دراز کشیده بودم رو تختم و تو حال خودم خیره شده بودم به سقف که دیدم آقای پدر اومد توی اتاق بلند شدم و سلام کردم..دیدم اومد جلو یه هدیه بهم داد که خدا وکیلی عمرا اگر شوهر آدم همچین کاری رو بکنه! دمت گرم بابا..!!!من تو رو نداشتم الان هیچی نبودم بخدا.....
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 12:18 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||