|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
این روزها آدم محجوب، دیگر محبوب نیست. هر چه بُرندهتر باشی بَرندهتر هستی. این روزها هر چه سادهتر و بیشیلهتر باشی، بیشتر به تو پیله میکنند. این روزها کسی که باید پیش از بقیه بفهمد، پس از بقیه میفهمد. این روزها تنها حقت، گذشتن از حقت است. این روزها دیگر خیانت جنایت نیست. این روزها بهترین دوستت تا پوستت بیشتر همراهی نمیکند و تو دردی را که از گوشتت میگذرد حس میکنی ودم نمیزنی. این روزها میگویند درد بیهوایی و مینویسند درد بیحوایی. این روزهای سرد بارانی تاریک دلگیر رونوشت سالهای پیشند. نقطه به نقطه، روز به روز، تاریخ به تاریخ. تقویم تکراری و روزشماری که تنها رنگ قرمز روزهای تعطیلش از جمعهها به یکشنبهها نقل مکان کرده. این روزها باید شنید، باید گذشت، باید خیال بافت و جدال نکرد مگر در درون. این روزها باید «ای کاش» را قاب کرد و شیشه انداخت و تماشا کرد. این روزها باید داستان نوشت و قصه گفت و لابهلای این همه، گم شد....
[ شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ ] [ 1:39 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||