|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
امروزعصر يكي از دوستان خيلي قديمي و خواهر محترمشون تشريف فرما شدن براي ديدن روي ماه اينجانب...و از اونجا كه سركار خانم خودشون را مادر شوهر بنده ميدونند، پذيرايي نسبتاَ مفصلي از ايشون و متعلقات بجا آوردم ... كلي صحبت از گذشته ها شد كه با هم درس ميخونديم و دوست بوديم..اگر اشتباه نكنم كلاس چهارم دبستان بود كه هم كلاس بوديم و تا به الان كه سالها از اون وقتها ميگذره و اون 5-6 سالي هست ازدواج كرده و زندگي رو با تمام پستي و بلنديش ميگذرونه...گرم صحبت از زندگي خودشون وازدواج بنده بوديم كه دربين حرفهاش با خواهر محترمه به بنده توصيه اكيد كردند كه ازدواج معايبش ازمحاسنش بيشتر هست و تا ميتوني از اين امر خطير و برگشت نا پذير اجتناب كن ومن هم دائم با لبخندي ازسر ناچاري و نا اميدي برحرفهاي ايشون سر تائيد فرو مياوردم ... و در این بین بيشتراز پيش بر دل نگراني ها و افكار منفي بنده نسبت به آينده و زندگي مشترك و فرد مورد نظرافزوده شد و الان كه چند ساعتي از رفتنشون ميگذره هنوز در فكر اين هستم كه با شرايط فعلي جامعه ما وبا ديدگاهها، افكارو خواسته هاي (پسران و دختران امروزي) كه با يكي دو نسل قبل زمين تا آسمان عوض شده اند آيا جايي براي خوشبخت شدن من كه به لطف خواستگار محترم لقب دختر سنتي هم به القابمان جديدا اضافه شده است، وجود دارد !!!فکر نکنم...
[ دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹ ] [ 2:23 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||