|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
کم کم احساس میکنم انگیزه هایم را در زندگی از دست داده ام! حس میکنم پیری زودرس گرفته ام.دیگر هیچ چیزی قشنگ و جذاب نیست! دیگر بیرون رفتن و قدم زدن جالب نیست! دیگر آدمها هم با هم هیچ فرقی ندارند! همه یک جور شده اند با یک شخصیت "عصبی و پرخاشگر"...!! دیگر حتی باران هم قشنگ نیست...! روح هم مثل جسم است باید به او رسید وگرنه میمیرد و هنوز سی سالت نشده تو یک آدم شصت ساله ای!! آنوقت هرچقدر هم به خودت برسی تو دیگر یک روح مرده را یدک میکشی...! دختر با پسر هیچ تفاوتی ندارد و شاید هم او مردتر است چون درجامعه ای زندگی میکند و قدم برمیدارد که پر از نامردیست..حرفهایم را به چه کسی بگویم که بفهمد و تاییدش کند نه سر سرزنش تکان دهد!!!
[ یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ] [ 10:25 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||