چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

با هزار امید و آرزو امروز با حال خراب و گیج و منگ رهسپار اداره آموزش و پرورش شدم تا جویای استخدام حق و التدریسی با حقوق اندک و ۵ سال تدریس در مناطق محروم بشم تا شاید امیدی به آینده نه چندان دورم باشه...از در ورودی محوطه که داخل شدم فورا خودم رو جم و جور کردم و تیریپ بچه مثبتی به خودم گرفتم و شالم تا حدود زیادی به جلو اومد و عینک آفتابی رو برداشتم و نگاهم به زمین انداختم...سر در ورودی ساختمون نوشته ای بزرگی نصب شده بود با این متن که " مقدم فرهنگیان عزیز گرامی باد" و ما با دیدن آن با خود چه ها که نیاندیشیدیم...از محوطه گذشتم و وارد ساختمون شدم شدم و از اونجایی که هوا بسیار گرم بود مستقیم به سمت آب سرد کنی رفتم که گوشه سمت راست ورودی گذاشته شده بود...تا لیوان برداشتم دیدم انگار سطلی که برای انداختن لیوانهای استفاده شده کنارش گذاشته شده ابهتی نداره که لیوانها رو روی آب سرد کن گذاشتن...و کنار سطل هم یک دستگاه واکس زن بود که کارمندای خیلی فعال که وقت ندارن تو خونه واکس بزنن اینجا مجبور بشن کمی خاک کفشهاشون رو بگیرند...داشتم آب میخوردم که چشمم افتاد به آقای کاملی که دست دوستش رو گرفته بود و کشون کشون میاوردش که کفشاشو واکس بزنه که یکدفعه دیدم آقا با صندلی که فقط دوتا بند نسبتا باریک روش بود و بدون جوراب پاشو برد تو دستگاه اونجا بود که باخودم گفتم جلل خالق به حق چیزای ندیده و نشنیده...

این شد که بهت زده رفتم دنبال کارم واز بخت بد نگهبانی گفت مسئول اتاقی که باید ازش سوال کنم به جایی رفته و فردا میاد منم که حوصله ام از گرما و سردرگمی سر رفته بود پرسون پرسون از این اتاق به اون اتاق رفتم و بالاخره این جواب رو بهم دادند که دیگه پذیرش ندارند و از اینجا هم امیدم نا امید شد...خلاصه بی خیال این کار هم شدم و با ناامیدی جلوی در ورودی که یک آکواریوم بزرگ گذاشته بودن و روش هم یک چیزی شبیه پیشخون بود که بعلت خوشگل و چاق و چله بودن ماهی ها کسی دستشو توش نکنه گذاشته بودن و بالای این پیشخون یک آینه به دیوار نصب بود که من جلوش ایستادم و دستم رو روی پیشخون گذاشتم و تو حال خودم بودم و داشتم به شانس و اقبال بد خودم تف و لعنت میفرستادم که یهو یک حانمی با عجله اومد کنارم و از توی آینه به من گفت "سلام خسته نباشید یه سوال داشتم..." که من جا خوردم و برگشتم و توی صورتش گفتم بفرمایید!!!تازه فهمید که جریان از چه قراره و بیچاره فکر کرده بود من اونور آینه وایسادم و جواب میدم...

خلاصه کلی حالم گرفته شد از قوانینی که گذاشته شده یکی اینکه جز مراكز تربيت معلم پذيرش ندارند و دوم اينكه بازنشسته ای که سالهای سال تدريس کرده حالا هر مقطعی و دیگه توان و بنیه این کار رو برای آموزش دادن نداره دوباره به سر کار بیاد و علاوه بر حقوق بازنشستگی حقوق و مزایا بگیره اونوقت جوونای بیچاره که پرتوان و پرانرژی هستند چه دختر و چه پسر یا مجبورن با دوستاشون توی خیابونا خودشون رو بزک کنند و به هزار راه کشیده بشن یا به زن و دختر مردم متلک بندازن و یا مجبورند تن به کارهایی بدن که چیزی جز شکستن غرور و شخصیت برای یک جوون نداره و آخرش میکشه به تباه شدن زندگی یک انسان...

پی نوشت : من بدون پارتی کجا باید دنبال یک کار خوب باشم!!!!

[ چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 9:23 PM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب