|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
امروز در بيت خاله محترمه و مكرمه تا عزم نشستن نموديم يك عدد سوزن بزرگ البته ريا نباشد كوچكتر از سوزن جوال دوزي(پالان دوزي) رفت داخل ران پاي حقير وازآنجايي كه نميدانستيم سوزن است يا چيز ديگر چون در پشت پا تا نصفه فرو رفته بود با دست به بيرونش كشيديم و تا چشممان روشن شد به سوزني همراه نخ سفيد با اين عظمت (ــــــــــــــ)نزديك بود قالب تهي فرماييم و فريادي از جان بركشيم...
[ پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 11:41 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||