|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
دیشب مثل این معتادهایی که در حال ترک هستند اینقدر بدنم درد میکرد که خوابم نمیبرد.دقیقا تا صبح بیدار بودم و ناله میکردم از استخون درد! حتی کپسولم آرومم نکرد...این جور وقتها که حالم بده یه فکرهای خیلی قشنگ هم میاد سراغم که حالم رو واقعا توپ تر میکنه.مثلا وقتی سردردم تا چشمامو میبندم همش قتل و کشتن و خون و این چیزا رو میبینم...این کم خونی لعنتی هم مزید بر علت شده نه خوب میشه نه میکشه...
[ جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 11:50 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||