|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
الان که دارم مینویسم از کرونا و شلوغی و تحریم و جن گ و این بدبختی ها فعلا گذشتیم و در حال حاضر درگیر آنفلانزا یا همون سویه دوم کرونا، بی برقی ، بی آبی و هوای آلوده و دلار صد و پونزده هزارتومانی و طلای یازده و پونصد میلیونی ،بنزین و گرونی ها هستیم. و سازش میکنیم عجب پوست کلفت شدیم. راستی بیمه تکمیلی بازنشسته هارو هم قطع کردند. [ چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴ ] [ 6:39 PM ] [ سقوط آزاد ]
یه نسخه پرشور از خودم داشتم که نمیدونم چطور ! ولی از دستش دادم. [ یکشنبه چهارم آذر ۱۴۰۳ ] [ 2:18 AM ] [ سقوط آزاد ]
سالها گذشت و من درگیر حساسیت دارویی بودم و خودم نمیدونستم . هرچه دکتر رفتم کسی متوجه نشد تا اینکه یه چند ماهی چیزهایی که میخوردم رو تحت نظر گرفتم، یه بار سرما خوردم و خودم با دقت توی دارویی که مصرف کردم فهمیدم این مشکل لعنتی که باعث میشه پام به شدت قرمز بشه عین سوختگی شدید و بعدش ورم کنه و خارش بدی داشته باشه و به سختی راه برم بخاطر آموکسیسیلین هست ،چقدر هر دفعه سر این مساله اذیت میشدم و نمیدونستم از چیه ! امروز فهمیدم به آموکسی کلاو هم حساسیت دارم و الان مطمئنم به هرچی که اولش آموکسی داره حساسیت دارم ... خوب شد اینبار با خوردن اولین کپسول زود متوجه شدم وگرنه وضعیت حاد میشد باز تا مدتی درگیر بودم تا خوب بشه... [ دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ] [ 1:47 PM ] [ سقوط آزاد ]
دیروز با کلی استرس و درد گذشت و امروز با نگاه کردن به بخیه های متورم و نخوردن هیچ مسکنی میگم چقدر خوب با وجود تنهایی و استرس از پسش براومدی ، این نشون میده چقدر قوی شدی ، البته اینکه یادم رفته ناز آوردن چجوریه و اون شخص چه شکلیه هم بی تاثیر نیست... [ دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ] [ 9:53 AM ] [ سقوط آزاد ]
عزیزم. به تنهایی عادت کردهام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناختهام. انگار وضع دیگری نمیتواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دستیافتنی. نه. چیزهای دم دست. حالا سعی میکنم این معمولیها را بشناسم. از نو بشناسم. باز بشناسم. به قاشق فکر میکنم. به انگشت. به یک میخ معمولی. و به پنجره. به همهی آنها دست میزنم. آنها را لمس میکنم. سعی میکنم بروم توی این چیزها، و بعد از تویشان بیایم بیرون. بعد، سعی میکنم، با یک مداد، مداد معمولی، روی یک تکه کاغذ، کاغذ معمولی، مثلا، توی میخ را برای خودم، فقط برای خودم، نقاشی کنم. چیزهایی را که از توی میخ یا توی قاشق یاد گرفتهام سعی میکنم بیاورم روی کاغذ... گاهی برای پرنده ها تکه نانی خرد میکنم و پشت پنجره میریزم و با یک فنجان چای گرد هم جمع شدن آنها را تماشا میکنم میدانی همین هم خودش کلی حس خوب دارد و باعث میشود برای مدتی کوتاه خودت را فراموش کنی... [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 11:4 PM ] [ سقوط آزاد ]
ولنتاین است و من به این فکر میکنم که چقدر مناسبت های عاشقانه برای آدمهای تنها رنج هستند...
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 5:29 PM ] [ سقوط آزاد ]
اولین شماره دو بالا سمت راست ... [ یکشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 1:26 PM ] [ سقوط آزاد ]
امروز دندونم رو بدون بی حسی ، عصب کشی و پر کردم ، پرهای خود دکتر ریخته بود. [ چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 3:39 PM ] [ سقوط آزاد ]
عکسی از منظره ای را نشانش دادم و گفتم : هر وقت کلاسم تمام میشد می آمدم اینجا کنار رودخانه، اینجا را دوست دارم خیلی قشنگ است بخصوص آن بید مجنون که سرش توی آب است. گفت هر وقت باران گرفت به آنجا برو ...گذشت و روزی باران گرفت و من به خودم آمدم و دیدم زیر همان درخت بید مجنون کنار رودخانه زیر باران تنها ایستاده ام ...
[ دوشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 8:42 PM ] [ سقوط آزاد ]
شب جمعه است، تنها بودم و دلم گرفته بود گفتم باید بروم و گشتی در خیابان های شلوغ شهر بزنم. بی هدف به سمت بلوار شلوغی رفتم ، گوشی ام را با همان اندک شارژی که داشت درآوردم تا کد بلوتوث را با سیستم ماشین هماهنگ کنم، خیلی دلم میخواست آهنگ "تو ای بال و پر من ، رفیق سفر من " از ابی را با صدای بلند گوش بدهم به نظرم خیلی میچسبید اما وصل نشد، گفتم اشکالی ندارد با همین گوش میدهم، برداشتمش دوباره نگاه کردم فقط ده درصد شارژ کاذب داشت تا آهنگ را پخش کردم آن هم هنوز نخوانده بود خاموش شد، در همین گیر و دار صدای جوانکی را میشنوم که از ماشین کناری داد میزند چقدر رانندگی به تو می آید دوستی نمیخواهی ؟ حوصله اش را ندارم و بدون اینکه حتی نگاهش کنم به مسیرم ادامه میدهم و با خودم غرغرکنان میگویم تو از همان اول بی ذوق بودی باید الان با عشوه ده تا جوابش را میدادی آنوقت دیگر نه دلت میگرفت و نه حوصله ات سر میرفت ، کمی از دیگران یاد بگیر و با پوزخندی به غرغرهایم میخندم ... خلاصه با وجود اینکه دوست داشتم ساعتها خیابان ها و آدمها را تماشا کنم اما گوشی خاموش و ضد حال نبودن آهنگ و از آن طرف فشار مثانه لعنتی و قفل شدن ترافیک شدید همه دست به دست هم دادند که با همان دل گرفته به خانه بازگردم...
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 10:59 PM ] [ سقوط آزاد ]
از آقای دکتر قلمبه با آن قیافه بامزه اش که شبیه این ایموجی 🥴 است دو تا سوال پرسیدم ، آخر تایم بود و بی حوصله و خسته همانطور که سرش در گوشی اش بود و بیسکویتش را میخورد هی میگفت همان موقع که آمدی میگویم ، سوال سوم را که پرسیدم گفت: " ای دهنت سرویس بذار میگم دیگه "... دوباره قیافه اش رو که دیدم هردو ترکیدیم از خنده ...
[ سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 8:26 PM ] [ سقوط آزاد ]
به لطف اوضاع و احوال این روزها که برایمان ساختند و دهها فیل.تر شکن هایی که هیچکدام وصل نمیشوند که از واقعیت های زندگیمان آگاه شویم و بدانیم کجای این جهان ایستاده ایم، چراغ فانوسی ام را برداشته ام و خاطرات گذشته را مرور میکنم...در لابلای آنها سالها پیش در جایی مطلبی نوشته ام با این مضمون : " این کودک من است پنج سال دیگر ... " و نقاشی هایی از تو در حالی که چهاردست وپا راه میروی، بوسه ای میفرستی یا در تخت کوچکت با پستانکی در دهان بالا و پایین میپری... لبخندی میزنم و ناخودآگاه سرم را برمیگردانم و از گوشه باز در کمد نگاهی میکنم به چمدانم...راستش برایت چند دستی لباس های ست و کفش و شلوار جین پیشبندی که الان به آن میگویند "بیلر" خریده بودم که اگر دختر بودی با آن کفش پولکی نقره ای و اگر پسر بودی با کفشهای آل استار قرمز رنگی که اندازه دو بند انگشت است و من عاشقش شده بودم ست کنی. هرچند خیلی هایشان را به کسی داده ام یا هدیه برده ام اما هنوز چندتایی را نگه داشته ام... یادم می آید آن زمان ها را که چقدر شوقی برای زندگی داشته ام، چقدر آن لباسها و کفش ها را بوسیده ام...هر چند هنوز اگر دلم را با اندک عقلی که مانده باهم یکی کنم فرصتی برای آمدن تو هست اما با تمام عشقی که به تو دارم از داشتن تو همین لباسهای کوچک برایم کافیست... میدانی چرا!؟ چون این دنیا جای قشنگی نیست.، خیلی بی رحم است ... روح و جسمت را میخراشد. اینجا عشق و مهربانی جایش را به دروغ و جنگ و دزدی داده است ، اینها را میگویم چون روح خودم زخم خورده است و من بارها به این باور رسیده ام که برای این دنیا ساخته نشده ام و با این حال مطمئنم هر آدم با وجدانی فکر فرزند را در این برهه از زمان از سر بیرون میکند ... میدانی برای "بعضی" دخترها حس مادری از همان ابتدا ریشه عمیقی دارد، غصه هایشان انتها ندارد، اول مادر عروسک هایشان هستند و با جراحتی کوچک اشک میریزند و بعدها مادر فرزندشان و من اینگونه بودم...شاید خنده دار باشد اما همیشه بیشتر از خودم نگران تو بودم حتی آن زمانی که نداشتمت، نگران آینده ات که از من یا پدرت سرافکنده نباشی... داشتم فکر میکردم که چقدر خوب است که نیستی ، هرچند روال معمول زندگی ام شاید بهم خورده باشد اما چقدر خوب که با این فرهنگ ازدواجی صورت نگرفت که ما برای خودخواهی خودمان رنج ها و ناملایمات زندگی در این دنیا را به تو تحمیل کنیم...به این فکر میکردم که اگر بودی با این احوالی که برایمان ساختند چقدر هر روز برای آینده ای که نداشتی از غصه میمردم...هرچند بالهایت را نمیچیدم اما خب مادر است دیگر ... یا اینکه باید اینجا میماندی و هر روز با اینترنتی که در حصر است خبرهای عجیب و غریب و دردآور که تا پوست و استخوان آدم را میسوزاند میخواندی تا غم عالم در دلت بنشیند و بی گمان همراه مردم شوی و اگر زنده بمانی بدون اینکه جوانی کنی یک راست از کودکی به پیری برسی یا باید آواره غربت شوی که آن هم هیچ جا مام وطن نمیشود. که بی شک تو از دسته اول خواهی بود چون تو فرزند من بودی...فدایت شوم ؛ تو هم اگر اینجا بودی مثل همه ما چقدر هر روز باید با اتفاقات بد و بدتر روزت رو شروع میکردی، ظلم و مرگ انسانهای بی گناه را میدیدی و بارها در خودت فرو میریختی و یا با بی پولی و بی کاری و یأس و دلشکستگی، با پاهایی تاول زده روزت را به پایان میرساندی و با بغض شبها را به خواب میرفتی.... نازنینم ؛ نمیخواهم بگویم همه زندگی رنج است نه ! زیبایی هایی هم دارد عشق دارد، آغوش پر مهر دارد، گهگاهی شوق زیستن دارد... اما باور کن آنقدر که بدی هایش زیاد است در لابلای ناپاکی ها زیبایی هایش گم شده اند... آری جانم جای تو پیش همان خدای رنگین کمان امن تر است. سلام مرا به خدا برسان و بگو ؛ دیگر طاقتمان تمام شده تا اندک فرصتی برای بودن مانده با ما به ازین باش که با خلق جهانی.... جمعه هفتم بهمن ماه هزار و چهارصد و یک [ جمعه هفتم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 3:32 PM ] [ سقوط آزاد ]
با کسی که بیش از ده ساله شبها نخوابیده از صبوری سخن نگو ...
[ پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 5:20 AM ] [ سقوط آزاد ]
با چشمهایی بهت زده خیره در آینه در افکارم غوطه ور شده ام. برق چشمانم سپیدی موها و چروک گونه هایم را دنبال میکند… چیزی بین آرامش سلب شده و یک امید واهی به آینده ای نامعلوم در سرم میچرخد …امشب وقتی خودم را در آینه نگاه میکردم کم کم غبار پیری را دیدم که روی جسمم خودنمایی میکند . هرچند این واقعیت زندگی آدمهاست و باید قبول کرد که این جزئی از روال معمول همه انسانهای این کره خاکی است و تو همیشه جوان و سرزنده نخواهی بود ولی باز گهگاهی وقتی گریزی میزنی به گذشته و میبینی به اندازه سن و سالت زندگی نکرده ای حسرت میخوری و آه از نهادت برمیخیزد و گویی دستی قلبت را چنگ میزند حسی میان درد و اندوه… شاید این هم جزء اقبال تاریک ما بود که در بدترین زمان و در بدترین مکان بدنیا آمدیم و به لطف بلاهایی که بر سر نسل ما آورده اند ما در جوانی پیر شدیم . بچه بودیم جنگ شد و بعد آن سالها درگیر تبعات بعد از جنگ بودیم، نوبت بعدی حجاب بود که به اجبار سرمان کردند و خانواده هایی که چقدر از دخترانشان فاصله داشتند و درد آنجا بود که هیچکس ما را نمیفهمید، بعد از آن خوردیم به تحریم ها و بی پولی ، بیکاری ، کرونا و داستان های دیگری که به ما تحمیل شد.... و اما من همیشه به مغزهای کوچک زنگ زده فکر میکنم که هم خودشان را بدبخت کردند هم نسل بیچاره ما را، نه خودشان بلد بودند زندگی کنند نه ما را گذاشتند بفهمیم زندگی چه چیزی است !!! ما زندگی کردن و عاشق شدن را بلد نبودیم، بهتر بگویم یادمان ندادند. دنیای ما پر از تنهایی و بی کسی بود... ما فقط درسهای مزخرف مدرسه را خواندیم بدون آنکه بفهمیم چه چیزی هستند و کجا بدردمان میخورند !! اکثر ما چقدر باید برای طبیعی ترین خواسته های زندگیمان میجنگیدیم و وقتی میدیدم نتیجه نمیدهد مجبور به دست کشیدن بودیم و باید کنار می آمدیم ، میدانی ! ما خیلی مظلومانه زندگی کردیم، بهتر است اینطور بگویم خیلی از ما اصلا زندگی نکرده ایم و این دنیا یک عمر دوباره به نسل ما بدهکار است ... بماند که چه دنیای عجیبی داشتیم انگار که من برای این دنیا ساخته نشده بودم ... اصلا دلم نمیخواهد چیزی از گذشته ها و بی مهری ها و رنج هایی که داشت بخاطر بیاورم ...بگذریم … سخن باید کوتاه باشد… چکیده سالهایی که گذشت این بود عمری که بی عشق بگذرد تو زندگی نکرده ای… . نیمه شب سه شنبه چهارم بهمن ماه هزار و چهارصد و یک [ سه شنبه چهارم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 12:10 AM ] [ سقوط آزاد ]
نشسته ام درون قایقی کوچک ، پارو را رها کرده ام ؛ و امواج سهمگین هرکجا که میلشان است مرا با خود میبرند...
[ جمعه سی ام دی ۱۴۰۱ ] [ 9:9 PM ] [ سقوط آزاد ]
این بمونه اینجا یادگار برای روزهای بعد که بدونیم چه بر ما گذشت. که چقدر انسانهای بی گناه رو کش،تند فقط بخاطر اینکه به وضعیت اینهمه بدبختی گرانی و بی پولی و بیکاری اعترا،ض داشتند. این روزها حال هیچکدوم از ما خوب نیست به ظاهر ادامه میدیدم اما از درون دچار یک بحرانیم. یک خلا بزرگ در زندگیمون بیداد میکنه و خیلی هامون اصلا نمیدونیم چکار باید کرد و نمیتونیم با دلار چهل و یک هزار تومانی و سکه بیست و دو میلیونی حتی برای فردامون برنامه ای بچینیم . دیگه فکر پلوی عروسی رو باید از سر بیرون کنیم و به نان خشکی که هست قناعت کنیم. راستی اینم اضافه کنم که این روزها بخاطر هوای سرد و اندک برفی که بارید گاز نداریم یعنی فشار گاز به حدی هست که بعضی شهرستان ها کاملا قطع شده و در شهرهای بزرگ هم بصورت منطقه ای داره قطع میشه. اصناف همگی فقط شیفت صبح هستند و فروشگاههای بزرگ ، مدارس و ادارات و هرچه زورشون رسیده بخاطر اینکه گاز برای گرمایش زیاد مصرف میشه یک هفته تعطیل کردند . حالا به این فکر کن که وضعیت هشدار کرونا و تعطیلی مشاغل چقدر ضربه زد که حالا دوباره با داستان گاز با دلار چهل و یک هزار تومانی ، اجاره های بالا و سفره ای که روز به روز کوچک تر شد چه باید بکنیم!؟ [ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۱ ] [ 6:17 PM ] [ سقوط آزاد ]
تا همین الان که ساعت از شش صبح گذشته وبلاگم رو میخوندم و خاطرات گذشته رو مرور میکردم. اشک ها و لبخندها شاید گزینه مناسبی برای این تکرار باشه...چقدر همه چیز تغییر کرده.از آدمهای گذشته بگیر تا شرایطی که به تو تحمیل شده بود....اما گذشت ...
[ یکشنبه هجدهم دی ۱۴۰۱ ] [ 6:7 AM ] [ سقوط آزاد ]
گویی مقدر شده بود که اینگونه زندگی کنیم . در میان همه چیز بلاتکلیف بمانیم. آنچه پیش می آید را دوست نداریم و آنچه میخوابیم پیش نمی آید ... [ دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱ ] [ 3:49 AM ] [ سقوط آزاد ]
من از آنها که تسلی یشان میدادم غمگین تر بودم...
[ جمعه سیزدهم خرداد ۱۴۰۱ ] [ 11:27 PM ] [ سقوط آزاد ]
و امروز در بی تفاوت ترین حالت ممکن دارم میرم اتاق عمل...
[ سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 10:13 AM ] [ سقوط آزاد ]
زندگی بیشتر معنیدار میشه وقتی که این واقعیت ساده رو میفهمی که تو دوباره هرگز اون لحظههارو تجربه نخواهی کرد…
[ شنبه دوم بهمن ۱۴۰۰ ] [ 3:31 AM ] [ سقوط آزاد ]
الان که این مطلب رو مینویسم ویروس کرونا بیداد میکنه و روزانه بالای شاید پونصد نفر میمیرن و اخبار ضد و نقیض خبر از بالای هشتصد و هزار نفر میدن . خیلی از خانواده ها از جمله فامیل و دوست و آشناهای ما هم فوت شدند. نمیدونم شاید نفر بعدی من باشم شاید فرصت بیشتری برای زندگی باشه . فقط اینو میدونم این روزها فقط میگذرونیم اما زندگی نمیکنیم... دلم لک زده برای روزهایی که قند از دستت میوفتاد روی زمین و با یه فوت کردن تمیز میشد...
[ پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۰ ] [ 5:7 PM ] [ سقوط آزاد ]
پراید صد میلیون ...
[ پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۹ ] [ 12:19 PM ] [ سقوط آزاد ]
* اگر یک جمله بخوام برای گذشت این سالها بگم اینه که : * ممنون از خانواده خوبم و همراه اول عزیز که معرفتش از خیلی ها بیشتره .
[ شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۹ ] [ 6:14 PM ] [ سقوط آزاد ]
شب همه ما یکی بود اما تاریکی هایمان فرق میکرد ...
[ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 3:5 AM ] [ سقوط آزاد ]
. نوروز ۱۳۹۹ سالی متفاوت مبارک ، نوروزی که با وجود ویروس کرونا تمام تبریکات بوسیله ویدئو کال و تلفنی انجام میشه . کی فکرشو میکرد یه روزی بیاد که عید مردم قرنتیطه باشن تو خونه و تا یکی سرفه کنه همه از ترس فرار کنند! تازه کرونا تموم شه قراره مرحله بعدی اردیبهشت شهاب سنگ بیاد . اینم بمونه اینجا یادگار برای سالهای بعد اگر عمری بود . اما انگار امسال دستخوش تغییرات زیادی خواهد بود ...
[ دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 1:56 PM ] [ سقوط آزاد ]
کاری به کار همدیگر نداشته باشیم... باور کنید تک تک آدم ها زخمیاند... هرکس... درد خودش را دارد دغدغهء خودش را دارد مشغلهء خودش را دارد باور کنید... ذهنها خستهاند قلبها زخمیاند زبانها بستهاند و... برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را راحتی را و... همه گم شدهایم یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود..
آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند.. آدمها در یک لحظه .. با یک تلفن... با یک جمله ... با یک نگاه ... با یک اتفاق.... با یک نیامدن.. بایک دیر رسیدن. بایک "باید بروم".. وبایک "تمام کنیم" پیر میشوند آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند.. آدمها را آدمها پیر می کنند.
سعی ڪنیم هوای دل همدیگر را بیشتر داشته باشیم. همدیگر را پیر نکنیم...!!! [ سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۸ ] [ 8:34 PM ] [ سقوط آزاد ]
درون من را هیچکس نمیتواند ببیند ، حتی نزدیک ترین کسان من ، تازه چه میتوانند بکنند ! در نهایت همدردی !!!
[ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 2:14 PM ] [ سقوط آزاد ]
امروز حدود بیست و چند روز از تولدم میگذره و من در آستانه سی و پنج سالگی بی تفاوت تر از هر سال روزهای تکراری رو طی میکنم ، امسال دیگه برام مهم نبود روز تولدم سفید و مرتب بپوشم و به خودم برسم و ادکلن بزنم و خودمو شام مهمون کنم و طبق هرسال به خودم هدیه بدم و تشکر کنم که هنوز کنار خودم هستم . امسال دیگه هیچ آرزویی نداشتم و منتظر هیچ اتفاق خوبی نبودم ، البته همین که اتفاق بد نیوفته خودش یه اتفاق خوبه ... مرداد ۹۸
[ جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 1:0 PM ] [ سقوط آزاد ]
ما كه عشق سفارش داده بوديم ، چرا در فنجان هايمان زهرمار ريخته اند!!!
[ شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۷ ] [ 9:22 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||