چاهی برای گریستن
نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین 
لینک دوستان
لینک های ویژه

 

آيا شما كه صورتتان را در سايه نقاب غم انگيز زندگي مخفي نموده ايد؛

گاهي به اين حقيقت ياَس آور انديشه مي كنيد كه زنده هاي امروزي چيزي بجر تفاله يك زنده نيستند!!!

 

 

[ یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 2:27 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

خدايا! نميشه اين دنيا رو يه restart بكني؟ هنگ كرديم به خدا ...

 

 

[ شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ ] [ 2:34 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

دلم بازی کردن میخواهد

دلم بدترین بازی ِ دنیا را میخواهد

و شکستن تک تک ِ قوانینش را

میخواهم خطا کنم

میخواهم بعد از این همه سادگی

نابخشودنی ترین باشم

و گناهکار ترین

چقدر لذت بخش است

احساس ِ خوب ِ بد بودن...

 

 

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 4:19 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

در سكوتي كه دلت دست دعا باز نمود

ياد ما باش كه محــــتاج دعاييم هنوز...

 

[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 9:5 AM ] [ سقوط آزاد ]

معمولا شبها بي خوابي به سرمان ميزند و تا دم دمهاي صبح بيداريم و هي ازين پهلو به اون پهلو ميچرخيم و فكراي مزخرف گريبانمان را ميگيرد واز زماني كه صفر كيلومتر بوديم ميانديشيم تا به الان كه هزاران كيلومتر را پيموده ايم بدون هيچ نتيجه اي...يك شب كه از فرط گرما و كلافگي خوابمان نميبرد و در آسمانها سير ميكرديم ،ناگهان حس كرديم نواي گيتاري دلنواز و زيبا با صداي رسا از داخل كوچه به گوش ميرسد برايمان جاي بسي تعجب داشت كه ساعت 3-4 صبح با اين صداي بلند چه كسي عاشق سينه سوخته ما شده و پايين پنجره اتاقمان گيتارمي نوازد!!!...

كلي باد به غب غب انداختيم كه بله بی شک همين طور است و اكنون او منتظر است تا ما بياييم پشت پنجره و از چشمانمان قلبها يي شبيه لاو امروزي بریزیم و ديدارها تازه گردد...خلاصه آنچنان اين نوا دل انگيز بود كه به سرعت باد پريديم كه ببينم صدا از كجاست كه اينگونه ما را شيفته و دگرگون كرده "همانند حكايت خر دجال است كه حتما شنيده ايد"...چشمتان روز بد نبيند تا برخاستيم ديديم بله رفتگر محله تشريف دارد و اين ملودي زيبا هم زنگ تلفن همراه ايشان ميباشد كه گويا قصد جواب دادن به فلك زده پشت خط را هم ندارد...

امشب دوباره اين صداي زيبا از داخل كوچه به گوش رسيد.مثل اينكه دوست دختر اين هم شبها بيخوابي به سرش ميزند...چه خوب ميشد اين وقت صبح كه خرهم پر نميزند در كوچه وهوا تاريك است ،ازاين بالا برايش سوتي ميزدم و ميگفتم بي زحمت همين آهنگت را بلوتوث كن...بيچاره نصفه ترك ميشد...

پي نوشت: نصف جان + زهر ترك = نصف ترك...

[ شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 3:59 AM ] [ سقوط آزاد ]

امروز در بيت خاله محترمه و مكرمه تا عزم نشستن نموديم يك عدد سوزن بزرگ البته ريا نباشد كوچكتر از سوزن جوال دوزي(پالان دوزي) رفت داخل ران پاي حقير وازآنجايي كه نميدانستيم سوزن است يا چيز ديگر چون در پشت پا تا نصفه فرو رفته بود با دست به بيرونش كشيديم و تا چشممان روشن شد به سوزني همراه نخ سفيد با اين عظمت (ــــــــــــــ)نزديك بود قالب تهي فرماييم و فريادي از جان بركشيم...

[ پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 11:41 PM ] [ سقوط آزاد ]

با هزار امید و آرزو امروز با حال خراب و گیج و منگ رهسپار اداره آموزش و پرورش شدم تا جویای استخدام حق و التدریسی با حقوق اندک و ۵ سال تدریس در مناطق محروم بشم تا شاید امیدی به آینده نه چندان دورم باشه...از در ورودی محوطه که داخل شدم فورا خودم رو جم و جور کردم و تیریپ بچه مثبتی به خودم گرفتم و شالم تا حدود زیادی به جلو اومد و عینک آفتابی رو برداشتم و نگاهم به زمین انداختم...سر در ورودی ساختمون نوشته ای بزرگی نصب شده بود با این متن که " مقدم فرهنگیان عزیز گرامی باد" و ما با دیدن آن با خود چه ها که نیاندیشیدیم...از محوطه گذشتم و وارد ساختمون شدم شدم و از اونجایی که هوا بسیار گرم بود مستقیم به سمت آب سرد کنی رفتم که گوشه سمت راست ورودی گذاشته شده بود...تا لیوان برداشتم دیدم انگار سطلی که برای انداختن لیوانهای استفاده شده کنارش گذاشته شده ابهتی نداره که لیوانها رو روی آب سرد کن گذاشتن...و کنار سطل هم یک دستگاه واکس زن بود که کارمندای خیلی فعال که وقت ندارن تو خونه واکس بزنن اینجا مجبور بشن کمی خاک کفشهاشون رو بگیرند...داشتم آب میخوردم که چشمم افتاد به آقای کاملی که دست دوستش رو گرفته بود و کشون کشون میاوردش که کفشاشو واکس بزنه که یکدفعه دیدم آقا با صندلی که فقط دوتا بند نسبتا باریک روش بود و بدون جوراب پاشو برد تو دستگاه اونجا بود که باخودم گفتم جلل خالق به حق چیزای ندیده و نشنیده...

این شد که بهت زده رفتم دنبال کارم واز بخت بد نگهبانی گفت مسئول اتاقی که باید ازش سوال کنم به جایی رفته و فردا میاد منم که حوصله ام از گرما و سردرگمی سر رفته بود پرسون پرسون از این اتاق به اون اتاق رفتم و بالاخره این جواب رو بهم دادند که دیگه پذیرش ندارند و از اینجا هم امیدم نا امید شد...خلاصه بی خیال این کار هم شدم و با ناامیدی جلوی در ورودی که یک آکواریوم بزرگ گذاشته بودن و روش هم یک چیزی شبیه پیشخون بود که بعلت خوشگل و چاق و چله بودن ماهی ها کسی دستشو توش نکنه گذاشته بودن و بالای این پیشخون یک آینه به دیوار نصب بود که من جلوش ایستادم و دستم رو روی پیشخون گذاشتم و تو حال خودم بودم و داشتم به شانس و اقبال بد خودم تف و لعنت میفرستادم که یهو یک حانمی با عجله اومد کنارم و از توی آینه به من گفت "سلام خسته نباشید یه سوال داشتم..." که من جا خوردم و برگشتم و توی صورتش گفتم بفرمایید!!!تازه فهمید که جریان از چه قراره و بیچاره فکر کرده بود من اونور آینه وایسادم و جواب میدم...

خلاصه کلی حالم گرفته شد از قوانینی که گذاشته شده یکی اینکه جز مراكز تربيت معلم پذيرش ندارند و دوم اينكه بازنشسته ای که سالهای سال تدريس کرده حالا هر مقطعی و دیگه توان و بنیه این کار رو برای آموزش دادن نداره دوباره به سر کار بیاد و علاوه بر حقوق بازنشستگی حقوق و مزایا بگیره اونوقت جوونای بیچاره که پرتوان و پرانرژی هستند چه دختر و چه پسر یا مجبورن با دوستاشون توی خیابونا خودشون رو بزک کنند و به هزار راه کشیده بشن یا به زن و دختر مردم متلک بندازن و یا مجبورند تن به کارهایی بدن که چیزی جز شکستن غرور و شخصیت برای یک جوون نداره و آخرش میکشه به تباه شدن زندگی یک انسان...

پی نوشت : من بدون پارتی کجا باید دنبال یک کار خوب باشم!!!!

[ چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 9:23 PM ] [ سقوط آزاد ]

 

 ناگهـــــــــــــــان روزي

در همين نزديكي به پايان خواهم رسيد

آه ...! اي روزهاي رفته 

چه اندازه من پرم

از اندوه فرداهاي نامعلوم

 

 

[ سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 2:42 PM ] [ سقوط آزاد ]
 

چنديست سماق زير لب مي سايم / بي كارترين پديده ي پيدايم

گويند كه سال، سال كارست و تلاش / كو كار كه تا مضاعفش فرمايم؟

 

 

[ یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 9:33 PM ] [ سقوط آزاد ]

مثل امشب وقتي از همه جا خسته و دلگير ميشوم سرازاينجا در مي آورم..."وبلاگم" تنها جايي است كه در آن آرام ميگيرم...وقتي از اتفاقاتي كه در طي روز برايم مي افتد و شايد ازرفتارها، حرفها و گوشه كنايه هاي نيش دار دلم ميگيرد و طاقتم طاق ميشود،رو مي آورم به اينجا به چرت و پرت نوشتن ..شايد اين هم يك جور آرامش يا دلخوشي باشد نميدانم.!!...

كاش مي شد عقايد، افكاروخواسته هايمان رو به زور به ديگران تحميل نكنيم.كاش فرصت انتخاب و انديشه را از طرف مقابلمان نگيريم...وقتي اينجا براي دل خود مينويسم...وقتي هرمطلبي كه ميگذارم منظورم يك شخص خاص نيست...وقتي گاهي از درد و ظلم مينويسم...وقتي همدل و همصحبتي ندارم...مينشينم ساعتها به مطالب و نوشته هايم فكر ميكنم كه اينجا شده همه زندگي ام و اينكه هيچكس به دردت نميخورد...اين فقط توهستي وخداي خودت و مشكلات و مسائلي كه سر راهت است...شايد اينجا براي من بهترين همصحبت و همدل باشد چون توان زخم زبان زدن را ندارد فقط گوش ميدهد...

دنيايم كوچك شده است..آنقدر كوچك كه ديگر خود در آن جايم نميشود چه برسد به يك نفر ديگر...جالب است كه تو هميشه بايد قدرت تحملت چون كوه باشد و ديگران حتي اندازه كاه هم طاقت شنيدن حرفهايت را ندارند...

[ جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 12:55 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

چیزهای بزرگ در فکر من نمی گنجد

چون که به فیل فکر کنم،خرطومش در می آید!!!

 

[ سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 3:54 AM ] [ سقوط آزاد ]

 

عَقیده یا عُقده، مسئله اینست....

 

[ دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 5:47 PM ] [ سقوط آزاد ]

هميشه بر اين اصل معتقد بودم كه دوست داشتن يك نفر به جنس مخالفش سواي اينهمه افكار نادرست و برداشت هاي غلط مي تواند خيلي هم پاك و سالم باشد...اينكه هميشه دوست داشتن ها يك نوع نيستند اين ما هستيم كه در روياها سيرمي كنيم.. شايد اگرمن بعنوان يك دختر يا زن به يك نفراز جنس مخالفم چه پسر باشد و چه مرد فرقي نمي كند كمي رفتارم با محبت تر باشد يا طوري كه او حس كند كه من دوستش دارم اولين چيزي كه به ذهنش خطور ميكند فكر مسخره ي "عاشقم شده است و قصد دارد سرم رو از راه ببرد و زندگيم را خراب كند" باشد...و شايد رفتارش عجيب تر از آن چيزي باشد كه در ذهن من وجود دارد...اين فقط مخصوص مردها نيست عكس اين جريان هم صدق ميكند و اينها همه بر ميگردد به نوع ديد و برداشت ما از آدمهاي اطرافمان و اتفاقاتي كه در جريان اين آدمها در زندگي ما رخ ميدهد...به اينكه دوست داشتن را چطور معني كنيم ...دوست داشتن حس زيبا و والاييست حالا به هرنوعش كه ميخواهد باشد...اما بايد به اين باور برسيم گاهي عشق ميتواند پاكتر ازآن چيزي باشد كه فكرش را ميكنيم...عشقی بدور از هر نگاه و فكر نادرست...

كاش ما كمي درست تر مي انديشيديم تا بتوانيم رفتاري شايسته تر داشته باشيم و برداشتمان و نوع ديدمان از رخدادهاي روزانه ي زندگي كمي عاقلانه تر و سنجیده تر بود و همه چيز را با هم در ميكسر مخلوط نمي كرديم...كاش اگر يك نفر از روي يك دوست داشتن ساده وفقط از روي دلسوزي يا محبتش به ما ابراز علاقه كرد فورا برداشت غلط نكنيم...كاش دوست داشتن را با افكار اشتباهمان خدشه دار نكنيم...كاش اين قدرت را داشته باشيم كه خوب یا بد را قبل از آنكه خيلي دير شود بتوانيم تشخيص دهيم...گاهي آدمها به شدت به وجود هم نيازمندند بدور ازهر ناپاكي و پليدي...

[ جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 9:15 AM ] [ سقوط آزاد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ نوشته های انسانیست گمشده در میان قوانین سخت گیرانۀ دنیا،صرفا نوشتن مطالب ادبی نیست دل نوشته ایست از موجودی که بسیاری از باید ونباید ها برایش خلاف موجودیت آدمیست.

××××××××××××××××××××

اینجا روزی تمام شوق زندگی را در من خلاصه میکرد...

××××××××××××××××××××

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

××××××××××××××××××××

کوله بارم را از خانه ای نا امن به دوش کشیدم و آمدم به جایی که بتوانم حرفهایم را بدون ترس از دیگران بزنم. .حرفهایی که اگر بمانند عقده میشوند و دل را می میرانند… زین پس اینجا چاهی است که سر در آن فرو خواهم برد و اشک خواهم ریخت...اینجا چاهیست برای گریستن …

××××××××××××××××××××

اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن آنها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بماند....

×××××××××××××××××××

این وبلاگ هیچ مخاطب خاص و شعبه دیگری ندارد.

××××××××××××××××××



امکانات وب