|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
ديشب خوب خوابيدم و اين شد كه سر صبح خواب جالبي ديدم و هنوزكه يادم مياد يك جورايي ميشم..... سر كلاس قرار بود يه پروژه تحويل استاد بديم نميدونم چرا گفتم بايد چادر سرم كنم كه كه برم و پروژه رو نمايش بدم.اين شد كه رفتم سركمد و يه چادر مشكي پيدا كردم ،برام عجيب بود كه چرا اين مدليه ومن همچين چادري نداشتم فورا سرم كردم تا ببينم مال خودمه يا نه كه ديدم درست مثل اين زنهاي قاجاري شدم كه فقط يه رو بند كم دارند و تا به خودم اومدم ديدم توي يك باغ بزرگي هستم چند قدمي رفتم جلو كه ديدم يك مسيج برام اومد و زود گوشي رو از جيبم در آوردم و هركار ميكردم نميتونستم ببينم چون انگار يكي عكس صفحه زمينه رو عوض كرده بود و رنگ فونت هم سفيد بود اين شد كه عصباني شدم از اينكه كسي حتما گوشيمو دست زده و رفتم تا برادرمو پيدا كنم چند قدمي كه جلوتررفتم ديدم آقا نشسته زير يه سايه درختي و از مناظر كيف ميكنه با سرعت جلو رفتم و شروع به دعوا كردم كه چرا به گوشي من دست زدي و كارداشت به گيس و گيس كشي ميكشيد كه يكدفعه گفت خوب شد تو ازدواج كردي وما ازدستت راحت شديم تا اينو گفت من شوكه شدم وزدم زير گريه وسرم رو برگردوندم وديدم خالم ومامانم كه يك دختربچه ي حدود يكساله ترتميز و با لباسهاي قشنگ و موهاي گل زده بغلش هست و داره با شيشه بهش شيرميده و هردو كنار يك رودي نشستن،فورآ پرسيدم مگه من ازدواج كردم!!! كه ديدم خالم گفتم چرا بغض كردي بيا بچه تو ازمامانت بگير...ديگه داشتم شاخ درمياوردم و كم كم ميخواستم برم جلو...كه يك خروس بي محل به گوشيم زنگ زد و منو از خواب بيدار كرد. آخ كه چقدر دلم ميخواست اونموقع خفش كنم حداقل ميذاشت اون مرد خوشبخت رو تو خواب بينم...واقعا چقدر جالب ميشد كه آدم توي خواب آينده رو ببينه و اينجوري چقدرخوب ميشد از اتفاقهاي بد پيشگيري كرد.اينم ازاثرات ديدن قهوه تلخ با اين تفاوت كه اون رفت به گذشته و من رفتم به آينده....
[ چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹ ] [ 3:53 PM ] [ سقوط آزاد ]
امروز صبح درمونگاه بودم برای گرفتن فشارم و بخاطر اینکه هنوزم بالا بود کمی منو ترسوند و گفت تو با این سن کم اصلا نباید فشار داشته باشی و اگر فشارت رو نیاری پایین ممکنه سکته کنی و این ممکنه از فشار قلب،استرس،چربی خون،کلیه یا وراثت و..باشه.خلاصه اینقدر حالم گرفته شدکه رفتم یه پارکی همون نزدیکی کمی نشستم..سر شب هم بیمارستان بودم از صبح فقط نیم درجه اومده پایین اما دکتر گفت احتمال داره فشارت عصبی باشه .حالا میگم کاش فشارم عصبی باشه تا اینکه از کلیه و... گفت نمک و چربی رو کم کنم و پیاده روی رو زیاد انجام بدم..سعی میکنم بیشتر مراقب غذا خوردنم باشم و کمتر حرص و جوش برای خودم بتراشم..فعلآ خوبم فقط الان که سه و نیم صبح هست از فکر و خیال خوابم نمیبره... پی نوشت :از اینکه ظاهرسالم و خوبی دارم همیشه خدارو شکر میکنم...
[ شنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۹ ] [ 3:18 AM ] [ سقوط آزاد ]
این روزا مدام فکر و خیال دارم و شبها بی خوابم..سر شبی که خیلی دلم گرفته بود و سرم هم کمی درد میکرد رفتم بیرون کمی قدم بزنم بلکه بهتر بشم ..از جلوی درمونگاه رد میشدم که دیدم هنوز سرم درد میکنه و وقتی هم که درد میگیره تا کلا حالمو خراب نکنه خوب شدنی نیست این شد که رفتم توی درمونگاه یه خانومی بود فشارمو گرفت و گفت ۱۵روی ۸ و گفت برای تو فشارت بالاست و نمک نخور!!من نخورم عمرآ..این دومین باره که فشارم بالاست..گفت از استرس و اعصابه...نگرانم که نکنه فشار خون گرفته باشم!!! پی نوشت : بعد سه روز امروز دوباره رفتم فشارم و جونم رو باهم گرفت خدارو شکر اومده یازده روی هشت...خداکنه بمونه همینجوری وگرنه...نمک رو کم کردم اما دیگه غذا نمیچسبه.. همینطور حرص و جوشم رو به درک هرچی میخواد بشه بشه ... [ دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 3:5 AM ] [ سقوط آزاد ]
مادر بزرگ هشتاد و دو ساله خطاب به من: من اگه يه بچه هفت ،هشت ساله داشتم الان منو جمع ميكرد چي ميدونستم حاجي "هشتادوچهار ساله " اينقدر زود ميميره.... من: جااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!!! - تصوركن اگرمن زود ازدواج كرده بودم بچه من الان از بچه مادربزرگم بزرگ تر بود،اونوقت بچه اونو خوب كتك ميزد... - الان یعنی ساعت ۲:۳۲ دقیقه نیمه شب شنبه ۱۵ آبان ماه حس کردم زمین لرزید ترسیدم دویدم سمت در ...امیدوارم این فقط یک حس بوده باشه... - گویا زلزله بوده که خدارو شکر ختم به خیر شد...
[ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 9:32 PM ] [ سقوط آزاد ]
امروزچه روز دلگيري بود،يك روز ابري و سرد كه نه باراني داشت و نه هواي دل انگيزي كه بتوان قدم زد فقط سرماي خشكي بود كه پوستت را ميسوزاند.امروزازآن روزهايي بود كه آدم دلش ميخواهد سر بر روي شانه ي كسي بگذارد وهي حرف بزند و هي حرف بزند تا سر طرف را بخورد ودرآخرسرهم يك شكم سير دماغش را با لباس او كند..با اين اوصاف آيا كسي داوطلب ميشود يا بايد پناه برد به شانه هاي چيني وارداتي!!!! خلاصه اينكه دلمان بدجوري گرفته به يك عدد مونس وهمدم شديدآ نيازمنديم ...
[ پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 2:34 AM ] [ سقوط آزاد ]
دیگه کسی نگران گرسنهها نیست، چون همه فکر میکنند که اونا توی سفرشون به اندازهٔ کافی غصه برای خوردن دارند.
[ سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 2:17 AM ] [ سقوط آزاد ]
ای کسانی که ايمان آوردهايد! کاری به کار کسانی که ايمان نياوردهاند نداشته باشيد ...
[ یکشنبه نهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 4:11 AM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||