|
چاهی برای گریستن نه شاعرم، نه نویسنده...خط خطی می کنم،تا مطمئن شوم نمرده ام ... همین
| ||
|
نیست چیزی ، خبری تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
[ دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 1:43 PM ] [ سقوط آزاد ]
کاش می شد آدم گاهی به اندازهی نیاز بمیرد بعد ،بلند شود آهسته آهسته خاکهایش را بتکاند.
[ شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ ] [ 3:31 AM ] [ سقوط آزاد ]
تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ .یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم ... . پی نوشت: اینروزها به شدت از شنیدن آهنگ نوازش ابی بغض میکنم...چه روزهای بدی...
[ سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۹ ] [ 2:12 AM ] [ سقوط آزاد ]
وفتي كه خاله خانم با خلوص نيت ميره حج واجب و بعد میره که شيطونو ببوسه ميوفته زير دست و پا و چندتا از مهره هاي كمرش ميشكنه این میشه که امروز ميرم عيادت....ياد حكايت اون يارو افتادم كه بهش ميگن چرا اينقدرمحكم وضو ميگيري!!!!ميگه يك وضويي بگيرم كه هيچ بادی نتونه باطلش كنه...
[ یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ ] [ 10:32 AM ] [ سقوط آزاد ]
یک هفته هست که آنفلانزا هم به مرضهای قبلی اضافه شده.دیشب تب شدیدی داشتم ده بار بیدار شم و اینقدر بود که صبح تمام دهنم خونی و زخم شد.این روزها اینقدر هوا آلوده و پر میکروبه که هرکی مریض بشه حالا حالاها خوب شدنی نیست .الانم تب دارم اصلا حالم خوب نیست دکتر نرفتم خودم دارو گرفتم از داروخونه اما انگار فایده نداره...
[ چهارشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 1:57 PM ] [ سقوط آزاد ]
کار سختیست دوست نداشتنِ تو باید برای خودم کار دیگری دست و پا کنم...
[ شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 6:39 PM ] [ سقوط آزاد ]
چند روزي هست كه حالم اصلا خوب نيست به عبارتي نميتونم حتي دو قدم راه برم،تا بلند ميشم كه حتي بيام صورتم رو بشورم حالم بهم ميخوره.امروز رفتم دكتر،ميگه فشارم بالاست و احتمالآ كمخوني شديد هم مذيد بر علت شده يعني دوتا بيماري كه هيچ ربطي به هم ندارند.فردا يك آزمايش خون كلي دارم،الان هم حالم تعريفي نداره،پشت سرم درد ميكنه و ميريزه به گردن و حالت تهوع دارم..هیچ چیز به اندازه این فشار خون لعنتی اعصابمو بهم نریخت.اينكه چرا من مثل اين پيرزنهاي 70 ساله از حالا بايد فشار خون داشته باشم يا دارو مصرف كنم.يا اينكه دائم نگران اين باشم كه مبادا فشارم بره بالا وسكته كنم!!!كم كم دارم از خودم بيزار ميشم...نميخوام به هيچ چيزي فكر كنم،نميخوام خيالبافي كنم كه چنين ميشه و چنان ميشه. فقط ميخوام خدارو شكر كنم و ازش براي حل مشكلاتم كمك بخوام همين....
[ یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ ] [ 11:47 PM ] [ سقوط آزاد ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||